سلام دوستان.خیلی خوشحالم که بعد از مدت طولانی دوباره در خمتتون هستم.
قبل از شروع میخوام بگم که من یه عذر خواهی به برخی اعضای قدیمی و مدیران بدهکارم.
بنده در ماه های اول آغاز فروم با چند نفر از اعضا در داستان نویسی گروهی شرکت کردم ولی بدلیل یه سری مشکلات نتونستم به فروم بیام تا به امروز.یه سری از اعضا و مدیران از دست بنده حقیر رنجیده شدن.
من صمیمانه از اونها عذر خواهی میکنم و امیدوارم که مورد قبول باشه

خب بریم سر اصل مطلب.
داستانی که میخوام بگم همونطور که از اسمش،پیداس داستان یک بَردَس.
این داستان از فیلم the hunger games و رمان سه پایه ها نوشته ی جان کریستوفر الهام گرفته شده ولی داستانی کاملا مجزاس و هیچ شباهتی به این دو نداره.
من الان قسمت کوتاهی از داستان رو واستون میزارم.
تا فردا ظهر مقدمه داستان رو آماده میکنم و تا شب فصل اولش رو قرار میدم.امیدوارم که لذت ببرین از خوندنش.

فصل اول : برزخ افکار

چکش...چکش...چکش...غذا...خواب...ب دار...چکش...چکش...چکش...غذا...خو اب...بیدار...چرا چکش؟
سوال خیلی سریع از ذهنم عبور کرد ولی مثل یک پتک سرم را لرزاند...اطرافم را نگاه کردم.
چرا ها پشت سر هم در مغزم پر میشد.
چندین سال بود که این کار را میکردم...8-9 سال...ولی تا الان به این سوال فکر نکرده بودم.
کسی نباید میفهمید.
باید چراهایم را فعلا پنهان میکردم.
باید عادی رفتار میکردم.
تا وقتی زمانش برسد...
چکش...چکش...چکش...غذا...اگاهی... واب......