تابلو اعلانات
تـوجــه
نمایش نتایج: از 1 به 7 از 7
  1. #1
    کاربران عضو بوفچه آواتار ها آپلود عکس
    آفلاین
    وضعیت:

    تاریخ عضویت
    دی ۱۳۴۸
    محل سکونت
    یزد
    شغل
    دانشجو
    نوشته ها
    147
    شماره عضویت
    18
    میانگین پست در روز
    0.01
    تشکر ها
    139
    از این کاربر 161 بار در 76 ارسال تشکر شده است.

    شب اهریمن - جلد اول مجموعه شاه شکن ها

    سلام
    این داستان بلند ادامه داستان کوتاه ماردوش است و در زمان حکومت ضحاک می گذره.
    ژانر: فانتزی حماسی، سفر زمانی، جادو
    نقشه دنیای داستان:
    حقيقت از آن چـــــه در نـــــوشته هـــــایم مـــــی خوانیـــــد،
    تلـــــختـــــر است.
    .
    .
    .
    .
    .
    بله از اتاق فرمان اشاره می کنن زر نزن تو کی چیز غمگین نوشتی آخه ؟ اسکل!

  2. کاربر مقابل از بوفچه عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    thE AlpHa (۱۷ام تیر ۱۳۹۵)

  3. #2
    کاربران عضو بوفچه آواتار ها آپلود عکس
    آفلاین
    وضعیت:

    تاریخ عضویت
    دی ۱۳۴۸
    محل سکونت
    یزد
    شغل
    دانشجو
    نوشته ها
    147
    شماره عضویت
    18
    میانگین پست در روز
    0.01
    تشکر ها
    139
    از این کاربر 161 بار در 76 ارسال تشکر شده است.

    مقدمه: زروان

    «سیمرغ دیر کرده، زروان.» گوینده این حرف مردی قد بلند با ریش و مویی ژولیده و جوگندمی بود. مخاطب او، پسر نوجوانی با موهای زرین و چهره ای خندان پاسخ داد: «اینجا زمان نمی گذره، وای.» و بعد نگاهش را از مرد برگرداند و به سمت مخالف نگریست، جایی که پیکری عظیم یک پیرمرد در سایه درخت سروی تنها ایستاده بود. پیکره تکان نمی خورد و سخن نمی گفت، آن قدر آرام گرفته بود که اگر به خاطر جلو و عقب رفتن سینه ستبرش نبود، این گمان در بیننده به وجود می آمد که او تندیسی ساخته دست بشر است. زروان با دیدن پیکره دردی شدید را در قلب خود حس کرد. وای با دیدن اندوهی که در چهره زروان موج می زد و تشخیص جهت نگاه او پرسید: «براش حس ترحم داری؟»
    زروان سراپای وای را برانداز کرد. با تمام وجود از این موجود بوالهوس و دمدمی مزاج متنفر بود، اما بحرانی که پیش آمده بود به قدری هولناک بود که چاره ای جز اتحاد با او نداشت. او با لحنی تلخ گفت: «دیدن اینکه موجودی با اون همه شکوه و قدرت چنین سرنوشتی پیدا کرده برام دردناکه. اگه می شد تمام اونایی که از نسل ما باقی موندن قدرت هامون رو روی هم بریزیم باز هم نمی تونستیم شکستش بدیم.»
    وای پوزخندی به لب آورد. «یادته توی تهران مهر هزار چشم باهاش چی کرد؟»
    زروان سرش را تکان داد. «اون فقط اجازه داد مهر فکر کنه تونسته شکستش بده. واقعیت این نبود.»
    بعد از این حرف زروان سکوت بر دشت سایه افکند و زمانی به درازای یک عمر سپری شد تا در دوردست در آسمان پرنده پدیدار شود که به سمت آن سه می آمد. کمی بعد که آن پرنده نزدیک شد، آن دو متوجه پیکری که او با چنگال هایش گرفته بود شدند. مرغ پیکری که حمل می کرد، مردی تنومند با ریش سفید و ملبس به ردایی گران قیمت و کفش هایی با پاشنه های طلایی که روی تمام بدنش برف نشسته بود، را به ملایمت بر زمین گذاشت و در نقطه ای با فاصه ای اندک از پسر جوان و وای بر زمین نشست. ثانیه ای بعد به جای او زنی با گیسوان زرین و زیبایی ای الهه وار قرار داشت. سیمرغ با صدایی لطیف و آهنگین که صدای دو نفر دیگر در برابرش شبیه غارغار کلاغ بود گفت: «وقتی رسیدم بقیه مرده بودن. فقط طوس رو تونستم بیارم.»
    زروان به سمت پیکره حرکت کرد و دستی بر سر او کشید و کلماتی که حنجره هیچ انسانی قادر به گفتنشان نبود را بر زبان آورد. طوس تکانی خورد و به آهستگی از جا برخاست و با چهره ای پر از حیرت به اطرافیانش نگریست. دهانش را باز کرد تا چیزی بگوید اما صدایی بیرون نیامد.
    سه نفر دیگر بی اعتنا به طوس به سمت مخالف چرخیدند و با یک تکان دست زروان تصویری در هوا ظاهر شد. مردی با پیکری عظیم و تنومند، به طوری که طوس در مقابل او کوچک اندام می رسید، اما باز هم کوتاه تر و لاغرتر از پیکره عظیم و بی حرکت پیرمرد، با ریشی و مویی به انبوهی او و لباس رزمی چرمی سوار بر اسب به دنبال گله ای گورخر می تاخت، مسیر حرکتش فاصله ای اندک با دره داشت. در آن سوی او، مجموعه ای از تپه ها وجود داشت که فردی مسلح به تیر و کمان پشت یکی از آنها دراز کشیده بود. وقتی سوار از جلوی او رد می شد، تیری از کمان پرتاب شد و به پهلوی سوار برخورد کرد. او با فریادی سهمگین از اسب افتاد و بعد از چند دور غلتیدن از لبه دره در مغاک سقوط کرد و بعد ... پیکره او جلوی آن سه قرار داشت. پسرک با آرامش جلو رفت، تیر را از پهلوی مرد زخمی بیرون کشید و در حالی که زخم را لمس می کرد کلماتی بر زبان راند.
    سیمرغ خطابه به مرد جوان گفت: «می تونستی مانع تیر خوردنش شی، زروان.» پسر با تکان سرش مخالفت کرد و گفت: «کلاهور باید از مرگش مطمئن می شد.»
    طوس چند گام به جلو نهاد، با حیرت به مرد در حال برخاستن نگریست، و با صدایی که تنها خود قادر به شنیدنش بود زیر لب گفت: «رستم. اما ...»
    مرد تنومند از جا برخاست و با دیدن طوس بی اعتنا به سه پیکره دیگر سر در مقابل او سر فرود آورد و گفت: «شاه منوچهر، من گرشاسب، خادم کوچک شما ...»
    سیمرغ با صدای آهنگینش حرف گرشاسب را قطع کرد. «نه، این طوسه، نوه منوچهر.» و بعد خطاب به طوس ادامه داد: «و این هم گرشاسبه، جد سوم رستم.»
    طوس و گرشاسب با حیرت نگاهی با هم مبادله کردند. ولی هیچ یک چیزی نگفتند.
    زروان از دو همراهش فاصله گرفت و تصویری دیگر ایجاد کرد. زنی قدبلند، هم قد طوس، با گیسوانی سیاه که به پشت زانوهایش می رسید و ردایی ابریشمی به رنگ ارغوانی به تن داشت، در میان تالاری تاریک میان قفسه های کتاب می گشت. تنها منبع نور تالار فانوسی بود که او در دست داشت. وقتی زن ایستاد و کتابی را که می خواست از قفسه بیرون آورد، وای کلمه ای را فریاد زد و زن با کتاب در یک دست و فانوس در دستی دیگر مقابل آنها ایستاده بود. اکنون در نور مشخص می شد که موهای او قهوه ای رنگ بود نه سیاه، و همچنین دو قبضه خنجر از شانه هایش پدیدار بود. زن با تعجب نگاهی به اطرافش انداخت و با دیدن پیکره بی حرکت با صدایی که وحشت در آن موج می زد فریاد کشید: «جادوگر سفید.» و فانوس و کتاب را انداخت و دستانش به سمت خنجرهای روی شانه اش رفت.
    سیمرغ گفت: «آروم باش الهه. این فقط بدن جادوگر سفیده. بدن بدون روح.»
    الهه گفت: «و چرا روحش رو از دست داده؟»
    زروان پاسخ داد: «برای نجات دنیاها خودش رو فدا می کنه. روحشو به جایی می فرسته که قابل برگشت نیست. جایی بدتر از جهنم.»
    «طوری می گی که انگار این اتفاق نیفتاده.» و سراپای پسرک را برانداز کرد. «تو زروانی. ارباب زمان.»
    زروان به نشانه احترام سر فرود آورد. «درست فهمیدی. و این اتفاقی که گفتم بعد از زمانی که کمی قبل توش بودی می افته. ولی به هر حال، این یک پیکره بی روحه. کاری نمی تونه بکنه.» تصویر کتابخانه در جلوی او محو شد.
    الهه خنجرهای بلند و باریک و خمیده اش را به درون نیام هایشان بازگرداند و فانوس سقوط کرده را برداشت و کتاب را زیر بغل گرفت. «توضیح می دین چرا من اینجا اومدم؟ و بقیه این افراد کین؟» او سیمرغ، وای، گرشاسب و طوس را از نظر گذراند.
    زروان گفت: «صبور باش. وقتی بقیه به شما ملحق شدن توضیح می دم.»
    گرشاسب گفت: «بقیه؟» هیچ کس جواب او را نداد.
    زروان سه تصویر دیگر ایجاد کرد و از میان آنها سه نفر دیگر بیرون آمدند. دختری هم سن الهه و قدی کمی کوتاه تر و پیکری اندکی لاغرتر که زره آهنین پوشیده بود و کلاهخود آن را زیر بغل گرفته بود و موهای قهوه ای رنگش بر شانه اش ریخته بود و طوس او را با نام گردآفرید شناخت، پیرمردی قدبلند و سفید موی با ردای سفید و پشمین موبدان که خود را شیداسب معرفی کرد، و مرد جوانی لاغر با لباس صحرا نشین ها که سر و بیشتر صورتش را با عمامه پوشانده بود و خورجینی پر از کتاب را حمل می کرد. بعد زروان و وای و سیمرغ به سمت آن شش نفر چرخیدند.
    دقایقی در سکوت گذشت، تا اینکه طوس طاقت خود را از دست داد و گفت: «بازم کس دیگه ای قراره بیاد؟»
    او بلافاصله پاسخ خود را گرفت. صدایی از پشت سرش گفت: «آری، من، پشوتن فرزند گشتاسب.»
    هر شش نفر به سمت پشوتن چرخیدند. تنها در چهره الهه فیروز و مرد بیابان نشین آگاهی به چشم می خورد.
    پشوتن کوتاه تر از الهه فیروز بود، همانند شیداسپ ردایی پشمین اما سیاه رنگ به تن داشت، و موهای سر و سبیلش قهوه ای بود، اما ریشی در چهره اش به چشم نمی خورد.
    زروان قدمی به جلو گذاشت و خطاب به هفت نفر گفت: «همونطور که بیشترتون می دونین من زروانم، ارباب زمان و پدر انگره و سپنتا. اتفاق شومی افتاده که نیاز به دخالت در زمانه. به همین دلیل من با کمک سیمرغ و واری شما هفت نفر، گرشاسب، طوس، الهه فیروز، گردآفرید، شیداسب، و ابن سینا رو انتخاب کردم تا به گذشته برین و مانعش شین. در مورد شیداسب، به آینده. این کارتون قطعا بر آینده ای که می شناسین، البته شیداسب منظورم نیست، تاثیر می ذاره و تا حدی عوضش می کنه، اما این بهاییه که باید پرداخت شه، وگرنه ضحاک تا ابد به حکومتش ادامه می ده و دنیا رو غرق در سیاهی می کنه.»
    ابن سینا متفکرانه لبانش را گاز گرفت و خواست چیزی بگوید، اما الهه فیروز قبل از او به حرف در آمد. «چه اتفاق شومی افتاده که منجر به تغییر گذشته می شه؟»
    وای پاسخ داد: «حدود یک قرن بعد از زمانی که می شناسی، روح ضحاک به دلیل تجاوز دو نفر در مرزهای زندگی و مرگ آزاد شد. و با سهل انگاری زروان به گذشته بر گشت. به کمی قبل از لشکرکشیش به ایران. اون وارد بدن جوون خودش شد و الان ضحاک جوون تمام قدرت و آگاهی خود پیرش رو داره.»
    ابن سین پرسید: «و روح ضحاک جوون چی می شه؟ الان دو روح و دو آگاهی داخل یه بدنن؟»
    وای گفت: «نه. دو روح در واقع یکین و هیچ تفاوتی ندارن و آگاهی ها دو تا بود که در هم آمیخته شد.»
    الهه فیروز گفت: «یعنی الان یه ضحاک قوی تر رو داریم که ضعف هاش رو می دونه و ازشون اجتناب می کنه؟»
    سیمرغ گفت: «نه، چیزی بیشتر از این. این ضحاک جاودانه است و قدرت هایی ورای تصور شما داره. و اینکه شما باید تا حد ممکن تاریخ رو دست نخورده بذارین. ضحاک باید بعد از هزار سال حکومت به دست فریدون سرنگون شه. در طول این هزار سال شما باید تا می تونین ضعیفش کنین و زمینه رو برای قیام فریدون آماده کنین.»
    ابن سینا گفت: «و انتظار دارین ما هزار سال زنده بمونیم؟»
    وای گفت: «تا وقتی در اون دوره زمانی هستین به سن بدن هاتون افزوده نمی شه. مجروح یا بیمار می شین و می تونین به قتل برسین، اما سنتون ثابته.»
    گردآفرید پرسید: «و اگه نتونیم و ضحاک شکست نخوره؟»
    زروان گفت: «دنیا در سیاهی غرق می شه و آینده ای دردناک خواهد داشت.»
    گردآفرید پرسید: «ولی چرا ما انتخاب شدیم؟ چرا رستم یا سام رو انتخاب نکردی؟»
    سیمرغ گفت: «انتخاب شما با من بوده و هر کدوم رو به دلیلی انتخاب کردم. هر کدومتون توانایی های خاصی دارین.»
    زروان گفت: «وقت تنگه و عجله کنین.» او یک جعبه چوبی را از جیبش بیرون آورد و به سمت گرشاسب دراز کرد.
    گرشاسب پرسید: «این چیه؟»
    وای گفت: «کلید برگشتنتون. ما فقط یه بار اجازه دخالت در زمان رو داریم و بنابراین وقتی شما به دوران ضحاک رفتین ارتباطتتون با ما قطع می شه. برای برگشت به زمانتون، وقتی همه چیز تموم شد، در این جعبه رو در شرایطی که همه شما، منظورم همه اونایی که در اون لحظه زنده هستن، روش دست گذاشتین باز کنین. فقط بعد از اون زمان می تونین برگردین خونه. اما نه قبل از اون.»
    الهه پرسید: «منظورت از وقتی همه چیز تموم شد چیه؟»
    سیمرغ بی اعتنا به پرسش او گفت: «تشخیص اینکه کجا برین و چی کنین با خودتونه. آماده رفتن باشین.»

    زروان کلمه ای را فریاد زد و لحظه ای بعد او و وای و سیمرغ با پیکر بی روح جادوگر سفید تنها بودند.
    ویرایش توسط بوفچه : ۱۶ام تیر ۱۳۹۵ در ساعت ۰۴:۱۷ بعد از ظهر
    حقيقت از آن چـــــه در نـــــوشته هـــــایم مـــــی خوانیـــــد،
    تلـــــختـــــر است.
    .
    .
    .
    .
    .
    بله از اتاق فرمان اشاره می کنن زر نزن تو کی چیز غمگین نوشتی آخه ؟ اسکل!

  4. کاربر مقابل از بوفچه عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    thE AlpHa (۱۷ام تیر ۱۳۹۵)

  5. #3
    کاربران عضو بوفچه آواتار ها آپلود عکس
    آفلاین
    وضعیت:

    تاریخ عضویت
    دی ۱۳۴۸
    محل سکونت
    یزد
    شغل
    دانشجو
    نوشته ها
    147
    شماره عضویت
    18
    میانگین پست در روز
    0.01
    تشکر ها
    139
    از این کاربر 161 بار در 76 ارسال تشکر شده است.

    فصل اول: کلباد

    در میان تاریکی نشسته بود، درست مقابل در آهنی سلول، زانوهایش را تا سینه اش بالا آورده و سرش را بین آنها قرار داده و دستانش که با دستبندی آهنین بسته شده بودند را پشت گردنش گذاشته بود.
    سلول بوی گند نجاست می داد. ادرار و مدفوع ده ها نفری که پیش از او در این سلول زندانی شده بودند و برای مرگ انتظار کشیده بودند. پنجره ای کوچک بر دیواری که او به آن تکیه داده بود وجود داشت، در ارتفاع سه متری، اما هیچ کمکی به خروج بوی گند از سلول نمی کرد.
    هیچ اثاثیه ای در سلول وجود نداشت. نه تخت خوابی، نه پتویی، نه بالشی، نه شمع یا مشعلی، نه حتی سطلی برای رفع کردن نیازهای طبیعی بدنش.
    دیوارها و کف سلول از جنس سنگ سرد بودند، با ضخامتی دو برابر بیشتر از حد معمول. پوستش هر بار که به سنگ بر می خورد می کرد به گزگز می افتاد. تمام بدنش ناخودآگاه از سرما می لرزید، هیچ راهی برای گرم شدن در این پایین، چندین گز زیر زمین، وجود نداشت.
    نمی دانست چه مدت است که زندانی شده. سلول آن قدر تاریک بود که تشخیص روز از شب امکان نداشت. حتی وقتی که پشتش را به در سلول می فشرد و سعی می کرد از میان پنجره چیزی ببیند فایده ای نداشت. نه خورشید را می دید نه ماه را و نه ستاره ها را. نه وسیله ای داشت که با آن هر چند وقت یک بار روی سنگ خط بکشد نه دید کافی برای این کار را داشت. و نه انگیزه ای برای این کار.
    ظرفی غذا از چند روز قبل که به زندان افتاده بود مقابلش قرار داشت، اما با وجود گرسنه بودن به آن دست نزده بود. تمایلی برای زنده ماندن نداشت، هیچ چیزی برایش نمانده نبود که او را به ادامه حیات باز دارد. در چند ماه اخیر آن قدر زجر کشیده بود که برای تمام عمرش کافی بود. چرا باید در دنیایی که افرادی این قدر کثیف در آن وجود داشتند و همه چیز به دستشان بود زندگی می کرد؟ با شرایطی که اکنون داشت مرگ برایش نعمت بود.
    صدای پاهایی را در فاصله ای دور شنید و حدس زد که دست کم باید سه نفر باشند. با متوقف شدن گام ها مقابل در سلولش و صدای جرنگ جرنگ کلید زندان بان لبخندی بر لبانش نقش بست. بالاخره زمانش رسیده بود. دقایقی بعد دنیا را ترک می کرد. سرش بالا آورد و به در نگریست. در زمان کوتاهی که مانده بود تا کلید درون سوراخ قفل بخزد خاطرات تلخش ناخودآگاه از ذهنش گذشتند.
    هرگز.
    کلباد هرگز این را نمی پذیرفت. خانه و مزرعه را پدر و مادرش برای او گذاشته بودند، او هرگز از آنها دست نمی کشید، حتی در مقابل تمام خزانه جمشید شاه.
    او خریدار را برانداز کرد. فرهاد، خزانه دار حاکم شهر. مردی کوتاه قامت و سیه چرده در جامه های فاخری که خیس از عرق هایش بودند. نگاه او با نگاه کلباد گره خورد، و کلباد حس کرد موج خشم وجودش را در می نوردد.
    فرهاد نگاهی تحقیرآمیز به او انداخت و گفت: «چند سالته پسر؟ هجده؟ نوزده؟»
    کلباد با اکراه پاسخ داد: «پونزده.»
    «برای این سن خیلی درشت هیکل به نظر می رسی. داشتم به این فکر می کردم که برده خوبی می شی.»
    کلباد غرید: «من یه مرد آزادم. طبق قانون پادشاه جمشید مردان آزاد به بردگی گرفته نمی شن.»
    «جمشید شاه رو این اطراف نمی بینم.» فرهاد سراپای او را برانداز کرد و پوزخندی شرورانه بر لبانش نقش بست. جلو رفت و دور پسرک چرخید. «بدهی پدرت به خزانه سه ساله پرداخت نشده و به میزانش افزوده شده. با این خشکسالی امسال هم امیدی نیست که محصولی داشته باشی. طبق قانون حکومت تا پایان بهار سال بعد می تونه خونه و زمینت رو ضبط کنه. ولی خب از اونجایی که قیمت واقعی هر دوشون با هم کمتر از میزان بدهیته، خودت هم مجبور به چند سال کار اجباری برای حکومت می شی. هوممم. شاید بتونم اون موقع از حکومت اجاره ات کنم. ولی خب اگه قبول کنی الان زمینت رو به من بفروشی، چند برابر قیمت واقعیش رو می دم، می تونی با این پول بدهیت رو با حکومت صاف کنی، یه کاسبی دیگه برای خودت راه بندازی، و خونه ات رو هم نگه داری. نظرت چیه؟»
    تفی که از دهان کلباد خارج شد به پیشانی او برخورد کرد. «گم شو حیوون رذل. من به تو هیچ چی نمی فروشم.»
    خزانه دار دهانش را باز کرد تا بر سر او فریاد بزند، اما بعد فکر دیگری به ذهنش رسید. پیشانیش را با دستمال ابریشمینش پاک کرد، و برگشت و با فریادی از سه سرباز همراهش خواست که آنجا بیایند.
    لحظه ای بعد سه سرباز آنجا حاضر بودند. فرهاد غرید: «این پسرک به من توهین کرد و به صورتم تف انداخت. می خوام که مجازات بشه. همین الان.»
    سه سرباز کلباد را برانداز کردند. او به طور متقابل به آنها نگریست. دو نفر آنها سرباز ساده بودند و هیچ کدام بیشتر از بیست و پنج سال نداشتند. سومی که حدود چهل ساله به نظر می رسید گروهبان بود. موهایی و پوستی آفتاب سوخته داشت و در نگاهش به کلباد تحقیر به چشم می خورد. او چشمان ریزش را با بدجنسی تنگ کرد و به کلباد گفت: «تو بد دردسری افتادی پسر جون.» و بعد به سمت دو سرباز دیگر چرخید. «ببرینش به میدون شهر. فکر کنم ده ضربه شلاق ادبش کنه.»
    کلباد دهانش را گشود تا اعتراض کند اما ضربه که یکی از سربازان گروهبان به دهانش زد مانع سخن گفتنش شد و او را به زمین انداخت. سرباز گفت: «برات درس خوبی می شه پسر جون تا جلوی سربازهای حاکم اگه ازت چیزی نپرسن به حرف زدن حتی فکر هم نکنی.» بعد لگدی دیگر به شکمش نواخت. «اینم نوش جونت.» هوا از ریه های کلباد خارج شد و از درد نفسش بند آمد.
    فرهاد گفت: «ده ضربه کمه. دو برابرش کن.» و سوار اسبش شد. گروهبان سرش را کمی خم کرد و گفت: «اطاعت قربان.» و در همان لحظه فرهاد اسبش را به سمت شهر به تاخت واداشت و مرکب چند لحظه بعد از نظر ناپدید شد.
    گروهبان لحظه ای دور شدن فرهاد در جاده را تماشا کرد و بعد به دو سرباز دیگر که ظاهرا زیر دستش بودند اشاره کرد و بعد در جاده به راه افتاد. آن دو با خشونت کلباد را از جا بلند کردند و با خود به دنبال گروهبان کشیدند. کلباد در مقابل کشیده شدن مقاومتی نکرد. می دانست که تقلا کردن فایده ای ندارد و به ضررش تمام می شود و شاید حتی شلاق های بیشتری بخورد. با این حال مقاومت نکردن او باعث نشد هرچند دقیقه یک بار سقلمه ای را از سوی سربازان دریافت نکند. دقایقی بعد آنها در میدان شهر مقابل عمارت حاکم بودند.
    کلباد به تیرک نگریست، ستونی چوبی سیاهی به ارتفاع دو ذرع. آب دهانش را به سختی قورت داد، خودش را سفت گرفت و برای شلاق خوردن آماده شد.
    دو سرباز پیراهن او را دریدند و از تنش بیرون آوردند و دستانش را محکم به تیرک بستند. طناب به گوشتش فشار می آورد و او می دانست که زخم های عمیقی بر مچ دستانش باقی می گذارد. بعد یکی از سربازان تکه ای چوب را در دهانش چپاند. طعم تلخی دهان او را پر کرد. سرباز گفت: «این نمی ذاره زبونت رو گاز بگیری و قطع کنی.» کلباد در سکوت اندیشیده بود همچنین نمی ذاره فریادهای دردم آزارتون بده.
    بعد از آن آب سردی به پشتش پاشیده شد و نفسش لحظه ای بند آمد. هوای سرد بدن بی پیراهن او را می لرزاند.
    کلباد ثانیه ای قبل از اینکه اولین ضربه بر پشتش فرود آید صفیر آن را شنید.
    مثل این بود که تکه هیزمی مشتعل را به پوستش چسبانده باشند. دندان هایش را در چوب فرو کرد و خودش را به تیرک فشرد. قبل از اینکه بر درد فائق بیاید ضربه بعدی فرود آمد. می دانست که فرهاد از روی ایوان کتک خوردن او را تماشا می کند و می خندد. این فکر بدتر از درد جسمی او را عذاب می داد.
    بعد از چند ضربه کلباد شروع به از دست دادن هوشیاری خود کرد. صدای سربازی که تعداد ضربه را می شمرد را می شنید ولی مفهوم کلمات را درک نمی کرد. در دنیا فقط او بود و تیرک و آهن مذاب. آهن مذابی که هر چند لحظه کمی از آن از جایی نامعلوم بر پشتش ریخته می شد. طولی نکشید که در سیاهی فرو رفت.
    کلباد از چند روز بعد خاطرات مهبمی داشت. به یاد می آورد که عده از دوستان پدرش بدن مجروح و ناتوان او را به نزد یک پزشک برده اند تا تحت مداوا قرار بگیرد. او به دلیل جراحت های ناشی از شلاق خوردن چند هفته بستری بود. مجبور شد تقریبا هر آنچه در خانه داشت را بفروشد تا هزینه درمان و پول داروها را بدهد. و در این مدت فرصت کشت در مزرعه را از دست داد. و در نهایت همانطور که انتظار می رفت در بهار خانه و مزرعه اش توسط حکومت ضبط شد. و خود او به کار اجباری در معادن نمک فرستاده شد تا بدهیش را بپردازد.
    با تکانی به سرش سعی کرد آن خاطرات را از ذهنش بیرون براند. به یاد آوردن آنها فایده نداشت. ولی نمی توانست جلوی ورود افکار تلخ به ذهنش را بگیرد.
    آن روز فرهاد برای بازدید از معادن نمک آمده بود. دست تقدیر او را به پیش کلباد آورده بود و فرهاد طبق معمول به نزدیک او آمده و شروع به دست انداختنش کرده بود. کلباد با اطلاع از قصد او گوشش را به حرف هایش کر کرده و تمرکزش را روی کارش گذاشته بود. ولی وقتی که فرهاد گفته بود: «راستی، می دونستی من مادرت رو می شناختم؟ چند باری بسترم رو گرم کرده بود.» نتوانسته بود خود را نگاه دارد. ثانیه ای بعد نوک تیز کلنگ از کمر فرهاد بیرون زده و خونش روی دستان و صورت کلباد ریخته بود. او هیچ احساس گناهی از کارش نداشت. حتی احساس رضایت می کرد. جانور پستی مثل فرهاد قطعا مستحق مرگ بود. بعد از آن نگهبانان معدن بر سر کلباد ریخته و او را با هر چه در دست داشتند زده بودند و بعد به زندان حاکم منتقل کرده بودند تا پس از محاکمه ای کوتاه در حضور حاکم به سیاهچال منتقل شود و چند روز مانده به دار زده شدنش را در آنجا بگذراند.
    کلید درون قفل چرخید و در با صدای غژغژ گشوده شد. نور فانوس سلول را روشن کرد و کلباد چشمانش را ناخودآگاه بست. دستانی زیر بغل هایش را گرفتند و او را وادار به بلند شدن کردند. نگهبان سومی که فانوس را نگاه می داشت جلوتر از کلباد و دو نگهبان دیگر راه می رفت. بعد از طی کردن راهرو و بالا رفتن از مجموعه ای از پله ها بوی هوای تازه به مشام کلباد رسید که خبر از خروج از سیاهچال می داد. کلباد چشمانش را گشود و متوجه شد که شب است و از این مسئله سپاسگزار شد. قطعا اگر روز بود نور خورشید او را کور می کرد. بعد اندیشید مگه اهمیتی هم داره؟ من به هر حال می میرم. دوباره چشمانش را بست.
    نگهبان ها کلباد را چند قدم دیگر با خود کشیدند و بعد ناگهان رهایش کردند. کلباد تلوتلو خورد و روی زمین پخش شد. در حالی که با استفاده از دستانش از زمین بر می خاست چشمانش را باز کرد و به بالا نگریست. پیرمرد چاقی مقابلش ایستاده بود. ردای سبز درخشانی رنگی از جنس ابریشم به تن داشت و ریش زردش تا شکمش می رسید. قسمت وسط سرش بی مو بود ولی کناره های سرش موی زرد پرپشتی داشتند. ابروان کلفتش تقریبا چشمانش را پوشانده بودند.
    پیرمرد کلباد را برانداز کرد و گفت: «آره. خودشه. همونی که می خواستم.» بیشتر خودش را مخاطب قرار داده بود تا کسی دیگر را. بعد رو به سربازان کرد. «بازش کنین.»
    سرباز فانوس به دست گفت: «اول پولی که وعده دادی.»
    پیرمرد از جیب ردایش کیسه ای بیرون آورد و به سرباز داد. «دوازده سکه طلا.»
    «کمه. ما جونمون رو سر این کار گذاشتیم. اگه حاکم بفهمه ...»
    پیرمرد از زیر ابروان کلفت زردش نگاهی به او انداخت. گفت: «چیزی گیر طمعکارها نمی یاد.» با حرکتی سریع که با توجه به شکم فربهش از او بعید بود، شمشیر روی کمر نگهبانی که کنارش ایستاده بود را کشید و قبل از اینکه سرباز فانوس به دست بتواند عکس العملی نشان دهد، تیغه را روی گردن او گذاشت. دو سرباز دیگر خواستند مداخله کنند ولی به محض اینکه یک قدم برداشتند انگار که به دیواری نامریی برخورد کرده باشند به زمین افتادند.
    پیرمرد لحظاتی در چشم سربازی که زیر تیغش قرار داشت خیره ماند. تکرار کرد: «چیزی گیر طمعکارها نمی یاد.» و بعد شمشیر را از روی شانه او برداشت و به سمت سربازی که از او قاپیده بود پرتاب کرد. تیغه شمشیر درست کنار سر او در زمین فرو رفت. پیرمرد دوباره دستش را در جیب ردایش فرو برد و دو کیسه دیگر بیرون آورد. «این بیست و چهار سکه دیگه. ولی حرفم رو آویزه گوشت کن.»
    چند لحظه ای برای سه نگهبان طول کشید تا خودشان را جمع و جور کنند. ابتدا افسری که پول ها را گرفته بود به خود آمد. خطاب به دو سرباز دیگر گفت: «زود بلند شین.» و کلیدی از کمربندش در آورد، به کلباد که همچنان روی زمین بود اشاره کرد بایستد و مچ بند آهنین دور دستان او را باز کرد.
    کلباد حیرت زده از وقایع مچ های دردناک و زخمیش را مالید.
    پیرمرد دو دستش را بالا آورد. کلباد متوجه شد در هر یک از انگشتانش حداقل سه انگشتر وجود دارد. او کلماتی را زیر لب زمزمه کرد و انگشت اشاره اش را به سمت کلباد گرفت. کلباد سرمایی را در بدنش حس کرد و صدای جیرجیر عجیبی آمد. بعد ناگهان پیکری مشابه پیکر خودش از ناکجا کنار او ظاهر شد. همان لباس های او را به تن داشت. دقیقا عین او بود. ولی نفس نمی کشید. فرهاد با حیرت چشمانش را چند بار باز و بسته کرد و مالید تا مطمئن شود درست می بیند. دهانش را گشود تا چیزی بپرسد ولی صدایی از دهانش خارج نشد.
    گروهبان به طرف پیرمرد چرخید و گفت: «نمی دونم چرا اون رو انتخاب کردی در حالی که می تونستی یه برده بهتر با قیمت خیلی کمتر بخری. ولی حواست باشه، اون یه قاتله.»
    صورت پیرمرد تیره شد. با لحنی تند گفت: «این به تو هیچ ربطی نداره.»
    «حداقل نمی خوای بهش دست بند یا پابند بزنم که فرار نکنه یا بلایی سرت نیاره؟» نگاه خیره و خشمگین پیرمرد جواب او را داد.
    گروهبان انگار که این مسئله برایش اهمیت نداشت شانه بالا انداخت، زنجیرها را دور مچ پیکر بی جان بست، و به دو سرباز دیگر گفت: «تن لشتون رو تکون بدین و ببرینش به سیاهچال.» و خود جلوتر از آنها به راه افتاد. دو سرباز دیگر زیر بغل های پیکر را بلند کردند و به دنبال او رفتند.
    پیرمرد به کلباد نگریست. گفت: «سریع تر. وقت تنگه و کارهای زیادی برای انجام دادن. می دونم سوال های زیادی داری. ولی باید هر چه زودتر از اینجا دور شیم. سوالات بمونه برای بعد.» و با قدم های بلند دور شد.
    کلباد لحظه ای مبهوت ماند، ذهنش به سختی در تلاش بود تا وقایع چند دقیقه قبل را مرور کند، بعد با قدم های سریع خود را به پیرمرد رساند. گفت: «یه لحظه صبر کن.» پیرمرد چاق ایستاد و به سمت او برگشت.
    کلباد پرسید: «تو کی هستی؟»
    پیرمرد لبخند زد. «تنها چیزی که الان لازم داری بدونی اینه که اسمم هست آکیلار. حالا عجله کن و دنبالم بیا. وقت زیادی نداریم.»
    برای یک لحظه به ذهن کلباد رسید که بر خلاف حرف پیرمرد عمل کند و در تاریکی گم شود، ولی به دلیلی که خود آن را نمی دانست به دنبال پیرمرد رفت.
    ویرایش توسط بوفچه : ۱۶ام تیر ۱۳۹۵ در ساعت ۰۴:۱۸ بعد از ظهر
    حقيقت از آن چـــــه در نـــــوشته هـــــایم مـــــی خوانیـــــد،
    تلـــــختـــــر است.
    .
    .
    .
    .
    .
    بله از اتاق فرمان اشاره می کنن زر نزن تو کی چیز غمگین نوشتی آخه ؟ اسکل!

  6. 2 کاربر مقابل از بوفچه عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند .

    raha (۲۱ام تیر ۱۳۹۵),thE AlpHa (۱۷ام تیر ۱۳۹۵)

  7. #4
    کاربران عضو بوفچه آواتار ها آپلود عکس
    آفلاین
    وضعیت:

    تاریخ عضویت
    دی ۱۳۴۸
    محل سکونت
    یزد
    شغل
    دانشجو
    نوشته ها
    147
    شماره عضویت
    18
    میانگین پست در روز
    0.01
    تشکر ها
    139
    از این کاربر 161 بار در 76 ارسال تشکر شده است.

    فصل دوم: جمشید

    زمانی که به پادشاه جمشید خبر هجوم بیابانگردان را دادند ابتدا آن را به سخره گرفت.
    او جمشید بود، برادر تهمورث دیوبند و فرزند هوشنگ. هفتصد سال از آغاز حکومت او می گذشت، از ابتدای سلطنتش نامیرایی را برای اطرافیان نزدیکش و کسانی که از صمیم قلب به او ایمان داشتند به ارمغان آورده بود، با پیمان هایش با ایزدان فسادپذیری را برای خوردنی ها و آشامیدنی های مردمانش دور کرده بود، و بارها هجوم های گاه و بی گاه ارواح سه عنصری را در هم شکسته بود. قطعا هجوم مشتی صحرانشین بدوی نمی توانست مزاحمت زیادی برایش فراهم کند. پایتخت او قلعه نیرومند و استوار ورجمکرد بود، ساخته شده از سنگ نشکستنی، و جادوهای ایزدی بر آن انداخته شده بود تا در برابر هر حمله خارجی ای نفوذناپذیر باشد. این قبایل وحشی چگونه جرات کرده بودند که حتی فکر حمله به قلمرو او در سر بپرورانند؟ باید درس خوبی به آنها می داد و تمامشان را سلاخی می کرد تا عبرت دیگران شوند.
    مهرداد فرمانده سپاهش گفت: «ضحاک خطر جدی ای هست. نباید دست کم بگیرینش.»
    «ضحاک؟ اون دیگه کیه؟»
    اینکه یک بیابان نشین این قدر اهمیت داشت که فرمانده سپاه نیرومند او نامش را به خاطر بسپارد باعث تعجب زیاد جمشید شد.
    مهرداد در جواب اظهار کرد: «رهبر مهاجمین و فرمانده یکی از قبایل بزرگ صحراگرد در دشت سواران. چند ماه قبل بعد مرگ پدرش ریاست قبیله رو به دست گرفته و تمام قبایل دیگه رو تحت فرمان خودش در آورده. و بدتر اینکه مازندران هم متحدشه.»
    کمی اضطراب به دل شاه جمشید راه یافت. ارواح سه عنصری مازندران دشمنان سختی بودند. او تاج طلایی مرصعش را از سر برداشت و به کنار تخت سلطنت گذاشت و از جا برخاست. با گام های آهسته به سمت مهرداد رفت.
    مهرداد ادامه داد: «تا الان زابل و صد دروازه به دست سپاهش سقوط کردن. الان که با شما حرف می زنم سمنگان تحت محاصره است و شاید حتی سقوط کرده باشه. ضحاک برای فتح پاسارگاد صبر نکرده و سه هزار نفر رو برای محاصره شهر فرستاده. خودش با حدود پونزده هزار سواره نظام در حال پیش روی به سمت پایتخته.»
    این اخبار جمشید شاه را شدیدا نگران کرد. فریاد زد: «و من حالا باید از این مسائل خبردار شم؟ چرا زودتر بهم اطلاع ندادی؟»
    مهرداد گفت: «آروم باشین سرورم. همه این اتفاق ها با سرعت زیادی افتادن. اون قدر سریع که خودمون هم گیج شدیم.»
    توضیح مهرداد به هیچ وجه شاه جمشید را قانع نکرد، ولی این اتفاقی بود که افتاده بود و صحبت در مورد آن چیزی را تغییر نمی داد. بنابراین ای مسئله را موقتا به کنار گذاشت و در عوض پرسید: «چقدر زمان برای آماده شدن داریم؟»
    مهرداد جواب داد: «حداکثر سه روز.»
    «و در این مدت چند نفر می تونیم جمع کنیم؟»
    «هجده تا بیست و پنج هزار نفر.»
    نگرانی شاه جمشید تا حد زیادی مرتفع شد. «خب پس سربازها رو احضار کن. و افسرهای رده بالای ارتش تا عصر جمع شن تا شورای جنگی تشکیل بدیم.»
    مهرداد تعظیم کرد و گفت: «اطاعت می شه سرورم.» و برای اجرای فرامین او از تالار بیرون رفت.
    در اتاق به طور ناگهانی باز شد و جمشید شاه و همه فرماندهان حاضر در اتاق سرشان را بالا آوردند و به تازه وارد نگریستند.
    کندرو، وزیر تشریفات، نفس نفس زنان در آستانه در ایستاده بود. ترس و اضطراب به وضوح در چهره اش مشهود بود.
    جمشید شاه گفت: «چی شده، کندرو؟»
    کندرو با گریه و ناله گفت: «سرورم، همین الان یکی از جاسوس ها خبر آورد حدود پنج هزار نفر از سوار نظام ارتش ضحاک تقریبا به پای دروازه های شهر رسیده.»
    برای جمشید شاه چند لحظه طول کشید که مفهوم حرف کندرو را درک کند. با نگرانی آشکار در صورتش گفت: «جاسوس ها خبر داده بودن که اونا زودتر از سه روز دیگه نمی رسن و ما زمان کافی برای جمع کردن نیرو داریم. این چطور ممکنه؟»
    کندرو در جواب گفت: «نمی دونم سرورم.»
    جمشید رو به مهرداد فرمانده نگهبانان کرد. او قبل از اینکه جمشید سوالش را به زبان بیاورد جواب او را داد: «سرورم، هشتصد نفر سرباز داخل دیوارهای قلعه ان. با این تعداد می تونیم چند ساعتی در مقابل مهاجمین مقاومت کنیم و یه پیک بفرستیم تا سربازهای نزدیک ترین اردوگاه نظامی که حدود هشت هزار نفرن به کمک بیان.»
    جمشید شاه گفت: «همین کار رو بکنین. خودم شخصا سربازهای داخل قلعه رو در برابر مهاجمین فرماندهی می کنم. می رم که آماده نبرد شم. پیک رو همین الان بفرستین.» و اتاق را ترک کرد.
    شاه جمشید وقتی اولین پیچ راهرو را طی کرد با پیکری ملبس به زره نقره ای و دو شمشیر کوتاه آویخته به کمر روبرو شد. لحظه مبهوت به پیکر خیره ماند، و او همین زمان را لازم داشت تا کلاه خودش را بردارد و انبوه موی خرماییش را روی شانه هایش بریزد. دختر گفت: «سلام پدر.»
    بهت شاه جمشید جای خود را به خشمی مختصر داد. ارنواز دختر بزرگ او بود، با پنجاه و شش سال سن، و سی و دو سال بود که در بیست و چهار سالگی مانده بود. شاه جمشید دختران دیگری نیز داشت، که ازدواج به جاودانگی آنها پایان داده بود و بیشتر آنها فوت کرده بودند، اما ارنواز و خواهر کوچک ترش شهرناز نزد او از همه آنها محبوب تر بودند.
    شاه جمشید گفت: «هیچ معلومه چی کار می کنی؟ برای چی زره پوشیدی؟»
    دختر با تبسمی دلنشین که تقریبا همیشه شاه جمشید را برای پذیرفتن خواسته هایش مجاب می کرد گفت: «معلومه پدر. می خوام تو جنگ شرکت کنم.»
    جم سرش را به نشانه مخالفت تکان داد. «خطرناکه.»
    «چه خطری؟ یه مشت صحرا نشین وحشی بیشتر نیستن. و من یه جنگجوی تعلیم دیده ام. طوریم نمی شه. به علاوه من یه افسر ارتشم. وظیفه ام شرکت تو جنگه.»
    جمشید برای اولین بار به او تشر زد: «وظیفه ات رو پادشاهت مشخص می کنه، و من به عنوان پادشاهت و نه پدرت بهت دستور می دم که به اتاقت بری و تا دفع خطر ضحاک از قصر خارج نشی.»
    دلخوری در صورت ارنواز نمایان شد و او رو برگرداند و از مسیری که آمده بود برگشت. شاه جمشید ایستاد و ناپدید شدن او در پیچ بعدی راهرو را تماشا کرد. برای یک لحظه به نظرش رسید هق هقی را شنیده است.
    شاه جمشید زره درخشان طلاییش که ایزد مهر به او هدیه داده بود را پوشید و سلاح محبوبش، تبر جنگی دولبه دسته بلندش، که هیچ انسانی جز او نتوانسته بود بلند کند. شاه جمشید اخم کرد، جز او و آتبین. با تکانی به سرش وقایع گذشته را از ذهنش بیرون راند. گذشته چیزی بود که اتفاق افتاده بود و نمی شد کاری برای تغییر آن کرد.
    وقتی جم از اتاق قدم به بیرون گذاشت تمام کسانی که چشمشان به او می افتاد می ایستادند و با حیرت به غول درشت هیکلی که از راهرو می گذشت خیره می شدند. سال ها بود که او زره نپوشیده و به میدان جنگ نرفته بود. حدود پانزده سال، از وقایع مازندران تا به کنون. او بی توجه به کسانی که مبهوت شکوه و عظمتش می شدند از محوطه قصر خارج شد و به سمت دروازه رفت. شصت زرع مانده بود که به دروازه برسد که صدای مهیبی طنین انداخت و زمین به شدت به تکان آمد، شاه جمشید کمی تلوتلو خورد، ولی برخلاف همه مردم عادی و سربازان تعادلش را از دست نداد و به زمین نیفتاد. شکاف عظیمی در دیوارهای قلعه ایجاد شده بود و سربازان ضحاک ملبس به جامه هایی سراسر سیاه که تمام بدنشان را می پوشاند به سختی از توده عظیم سنگ بالا می آمدند و به پایین می دویدند. مردم شهر جیغ زنان رو بر می گرداندند و به سمت خانه هایشان می گریختند.
    چند لحظه طول کشید تا جمشید شاه درک کند این حادثه به چه معناست. غرشی سر داد و در جلوی دسته ای از سربازان به سمت مهاجمان هجوم برد. اولین مهاجم را با ضربه ای به سینه اش نقش زمین کرد و بعد با حرکاتی ظریف که نشان از این داشت که جنگجاوری کارآزموده است بی آنکه تیغه سلاحی زره درخشانش را لمس کند از میان چند نفر از آنها رد می شد و هر کدام را با تنها یک ضربه نقش زمین کرد، بعد با درک اینکه موچ بعدی مهاجمان فاصله زیادی با او دارند دمی ایستاد و اطرافش را بررسی کرد. از پشت سرش مهرداد با ده ها سرباز به کمک او می آمد. نفسی از آسودگی کشید و به سمت دشمن رو برگرداند که چیزی از گوشه چشمش توجهش را جلب کرد. به آسمان نگریست. هیئتی سیاه و مارمولک وار با طول سه زرع و بال هایی مثلثی به سمت حصار می آمد. خاطره ای از سال ها قبل در ذهن جمشید نقش بست. فریاد زد: «دیوها. ضحاک با دیوها حمله ...» قبل از اینکه حرفش به طور کامل از دهانش خارج شود در کمال حیرت خود را در حال بلند شدن از زمین و شناور شدن در هوا یافت. ده گز، بیست گز، سی گز، ارتفاع گرفت. اندیشید حتما یه بوشاسپ. کاری نمی تونم کنم. و چشمانش را بست.
    بعد از چند دقیقه به طور ناگهانی خود را در حال سقوط کردن یافت و بلافصله چشمانش را گشود. لحظه ای فکر کرد از ارتفاع زیادی رها شده و مرگش حتمی است و در همان لحظه برخوردش با زمین او را متوجه اشتباه خود کرد.
    جمشید ثانیه ای بعد از برخورد متوجه سایه ای که مقابلش روی زمین افتاده بود شد و بی درنگ به تبرش که کنارش افتاده بود چنگ زد و از جا برخاست و با فرد ناشناس رودررو شد.
    یک دیو، بر خلاف دیوهای مهاجم به شهر لباس سیاه به تن نداشت و بالاتنه نیرومندش برهنه بود. یک دیو زال. زخمی از کنار لبش تا گوشه چشمش کشیده شده بود. چیز آشنایی در مورد او وجود داشت.
    «آروم باش، شاه جم. این منم، سفید.»
    و ناگهان جمشید او را به یاد آورد. از پانزده سال قبل. از حمله دست کشید ولی وضعیت دفاعی خود را حفظ کرد.
    سفید به او گفت: «نمی خوام بمیری.» و به پشت سر جمشید اشاره کرد. جم بی آنکه قصد این کار را داشته باشد سرش برگرداند و اسبی سیاه رنگ را دید.
    صدای دیو طنین انداخت: «سوارش شو و برو. تا نیمه شب بتاز و از از اینجا دور شو. برو به جنوب.»
    جمشید شاه بی اراده چرخید و به سمت اسب رفت و سوار آن شد. قصد این کار را نداشت ولی بدنش از او فرمان نمی برد. به تاخت دور شد و به سمت جنگل سفید رفت.
    حقيقت از آن چـــــه در نـــــوشته هـــــایم مـــــی خوانیـــــد،
    تلـــــختـــــر است.
    .
    .
    .
    .
    .
    بله از اتاق فرمان اشاره می کنن زر نزن تو کی چیز غمگین نوشتی آخه ؟ اسکل!

  8. کاربر مقابل از بوفچه عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    Arthas Menethil (۱۹ام تیر ۱۳۹۵)

  9. #5
    کاربران عضو بوفچه آواتار ها آپلود عکس
    آفلاین
    وضعیت:

    تاریخ عضویت
    دی ۱۳۴۸
    محل سکونت
    یزد
    شغل
    دانشجو
    نوشته ها
    147
    شماره عضویت
    18
    میانگین پست در روز
    0.01
    تشکر ها
    139
    از این کاربر 161 بار در 76 ارسال تشکر شده است.

    فصل سوم: ابن سینا

    فصل سوم: ابن سینا
    «ما کجاییم؟»
    ابن سینا با تکیه به آرنج هایش نیم خیز شد و دریافت که یکی از دو دختر بین جمع این حرف را به زبان آورده است، همان دختر مو سیاهی که قبل از اینکه او فرصت مطرح کردن سوالش نزد زروان را داشته باشد آن را پرسیده بود. ظاهرا مخاطبش مرد تنومندی بود که همچون غولی مقابلش قد برافراشته بود. ابن سینا حرف زروان که همه آنها را نام می برد را به یاد آورد، از چهار مرد دیگر گروه پیرمرد ظاهر موبدان را داشت و قطعا شیداسب بود، مرد سیاه پوش که آخر از همه رسیده بود هم خودش را با نام پشوتن معرفی کرده بود. با اطمینان اندیشید یا گرشاسبه یا طوس. و بعد چشمش به پاشنه طلایی مرد هم قد دختر مو سیاه که در حال بلند شدن بود نتیجه گرفت که او باید طوس باشد و بنابراین مرد درشت اندام تر قطعا گرشاسب بود. گرشاسب به نشانه ناآگاهی شانه بالا انداخت و دختر دور خود چرخید تا اطراف بررسی کند. نگاهش لحظه ای در چشمان ابن سینا گره خورد و بعد با لبخندی به سمت او آمد و دستش را به سمت او دراز کرد. ابن سینا لحظه ای مبهوت ماند و بعد متوجه شد که دختر دستش را به عنوان کمکی برای برخاستن به سمت او دراز کرده است و با تردید و به آهستگی دستش را بالا برد و او با حرکت سریعی مچ او را گرفت و ابن سینا را روی پاهایش کشید و بعد دست او را رها کرد.
    ابن سینا مچش را مالید و زیر لب نفرینی فرستاد. با وجود اینکه واضح بود دختر قصد فشار آوردن به مچ او را نداشت اما با این حال پنجه اش ان قدر قوی بود که او لحظه ای پنداشته بود مچش می شکند. دختر با لبخند از او برگشت و به سمت زمین خم شد و کتابش را برداشت و در جیب داخلی ردایش قرار داد، اما فانوسش را همچنان افتاده باقی گذاشت.
    سایرین همه برخاسته بودند و با تردید یکدیگر و محیط را برانداز می کردند. ابن سینا دو دختر را لحظه ای زیر نظر گرفت. نمی دانست کدام الهه و کدام گردآفرید است. نگاهش را از آن دو گرداند و به سپهدار زرینه کفش نگریست. طوس. حس خوبی به او نداشت. مرد سبکسر و بی خردی که بارها با رفتار بی خردانه اش فاجعه آفریده بود.
    نفر بعدی که چشم او را گرفت گرشاسب بود. فردی از نسل جمشید و پدر نریمان و پدربزرگ سام. نابود کننده هیولاهای متعدد. کسی که به آتش مقدس بی احترامی کرده و به مکافات همین گناه تیر کلاهور با برخورد به پهلویش او را به خواب ابدی فرو برده بود. ابن سینا ا گرشاسب هم خوشش نمی آمد. بی حرمتی او به آتش مقدس، خواه به دلیل حماقتش، خواه به دلیل بی ملاحظگی، و خواه به دلیلی دیگر، او را شخصیتی غیرقابل اعتماد می کرد.
    گردآفرید و پشوتن و شیداسب طبق اطلاعات ابن سینا شخصیت های بهتری از طوس و گرشاسب داشتند و او در مورد الهه هیچ نمی دانست اما هر شش نفر آنها را سیمرغ و زروان و وای برگزیده بودند. ابن سینا در مورد هیچ کدام از آن سه نظر خوبی نداشت. وای موجودی سرخوش و نامتعادل بود که به طور کامل در بند امیال و هوس های خویش قرار داشت. زروان موجودی ورای خوبی و بدی بود که هر دو طرف را به شکل ابزاری برای خدمت به خویش می دید. و سیمرغ، با وجود دانش بسیار از خرد محروم بود و کلا تفکری مادی گرایانه داشت و ساده ترین انگیزه های غیرمادی انسان ها را نمی توانست در بیابد. این مسئله باعث می شد انتخاب های آن سه موجود نیز برای ابن سینا غیرقابل پذیرش باشد. به خصوص در مورد مسئله ای این قدر جدی. لرزشی که هیچ ربطی به دمای هوا نداشت از ستون فقرات ابن سینا به بالا خزید.
    ابن سینا از بررسی افراد دست کشید و به محیط نگاهی انداخت. آنها در تالاری غارمانند و مدور قرار داشتند. قطر تالار به تخمین او سی ذرع بود. و سقف گنبدی آن در بلندترین نقطه کمی بیشتر از چهار زرع. در اطراف تالار با فاصله های منظم دالان های نیم دایره ای با ارتفاع آن قدر کوتاه که یک فرد بالغ برای عبور از آنها باید سر خم می کرد قرار داشت. یک ذرع بالاتر از راس هر دالان مشعلی روشن بود که نور تالار توسط آن مشعل ها تامین می شد. همچنین اشکال عجیبی بر دیوارها حک شده بود. ابن سینا به سمت دیوار رفت و دستش را روی سنگ سرد کشید. این اشکال حروف زبانی باستانی ای بودند که او وقتی برای یاد گیری آن نگذاشته بود. لحظه ای از این مسئله احساس تاسف کرد. بعد به سمت بقیه گروه برگشت.
    دختر مو سیاه در گوشه ای از تالار مدور مقابل میزی که ظاهرا همراه با صندوقی بزرگ در کنارش و نردبانی که از حفره ای در سقف آویزان شده بود تنها وسایل اتاق را تشکیل می دادند ایستاده بود و طومارها و کتاب های روی آن را بررسی می کرد. طوس از پشت به دختر نزدیک شد و گفت: «هی تو، چی می کنی؟» و دستش را به سمت شانه او دراز کرد.
    دختر سریع واکنش نشان داد. قبل از اینکه نوک انگشتان طوس به ردای ارغوانی او بخورد با سرعتی حیرت آور چرخید و دست طوس را کنار زد و او را به عقب هل داد. با صدایی آرام اما قاطع گفت: «دیگه به لمس کردن من حتی فکر هم نکن.»
    طوس که غافلگیر شده بود چند قدم به عقب تلوتلو خورد، به وضوح از این عکس العمل ناگهانی و شدید جا خورده بود، اما سریع کنترل خود را باز یافت، قدمی به جلو برداشت، و همانطور که ابن سینا از شخصیت او انتظار داشت با لحنی تحقیرآمیز گفت: «وگرنه چی؟ چی کار می خوای بکنی؟ یا بهتره بگم بتونی؟»
    پشوتن با درک تنش قدمی به آن دو نزدیک شد. گفت: «بس کنین.»
    طوس دهانش را گشود که به پشوتن پرخاش کند اما او زودتر به حرف در آمد: «مسائل مهم تری داریم. به جای دعوا با هم باید اوضاع رو بررسی کنیم و ببینیم چه کاری لازمه. اول باید بفهمیم کجاییم.»
    دختر مو سیاه گفت: «اینجا رو می شناسم.» توجه ابن سینا به او معطوف شد.
    دختر با اشاره به دیوارها و طرح های روی آنها گفت: «قبلا یه جای مشابه بودم. دو سال پیش، وقتی با بقیه اعضای فرقه کمان داران یه دسته از شکل گردان ها رو تعقیب می کردیم ...»
    طوس وسط حرفش پرید: «فرقه کمانداران کی هستن؟ شکل گردان چیه؟»
    دختر نگاهی کمی خشم آلود تحویل او داد. بعد از او رو برگرداند و انگار که هیچ مزاحمتی پیش نیامده است حرفش را پی گرفت: «... بر اثر یه انفجار یه تالار زیرزمینی رو کشف کردیم. از قبل شایعاتی در مورد چنین تالارهایی شنیده بودم، ولی هیچ کدوم از اعضای فرقه با چشم خودش ندیده بود. در نواحی مختلفن و با دروازه های جادویی به هم راه دارن. جادوگر سفید کنترلشون می کنه و طرز استفاده اش رو به افرادش می ده. اینطوری افرادش مدت ها یه قدم از ما جلو بودن. بعد کشف اون دروازه با کمک دهخدا تونستیم ارتباط بین چند تا تالار دیگه رو کشف کنیم و یه مدت برتری نسبی به افراد جادوگر سفید به دست بیاریم، ولی کمی بعد دروازه های اون تالار از کار افتادن. حتما جادوگر سفید فهمیده بود. اینجا درست مثل همون تالاره. یکی از قسمت های شبکه حمل و نقل جادوگر سفید.»
    چند لحظه ای سکوت حاکم شد تا اینکه پشوتن که از تمام شدن حرف دختر اطمینان حاصل کرده بود گفت: «حرفات برام گیج کننده است. می شه توضیح بدی دهخدا و جادوگر سفید کی هستن و دروازه هایی که ازشون حرف می زنی کجان؟ و این که در مورد فرقه کمانداران و شکل گردان ها هم چیزی نشنیدم.»
    دختر با حالتی بی حوصله گفت: «من از سال ها بعد از زمان شما اومدم. حدود هزار سال بعد از زمان ابوعلی.» و با سر به ابن سینا اشاره کرد. این سوال به ذهن ابن سینا خطور کرد که اگر هزار سال با دختر فاصله زمانی دارد چگونه توسط او تشخیص داده است اما بهتر دید که این سوال را حداقل فعلا نپرسد. و بعد فهمید که این دختر باید الهه باشد و بنابراین دختر موقهوه ای گردآفرید بود.
    الهه ادامه داد: «نباید شنیده باشی. حداقل این خودت نشنیده.»
    «منظورت چیه این خودم؟»
    «تو یه جاودانه ای. مثل ما نامیرایی رو موقتا نداری. جاودانه ای تا روز واپسین. در زمان خودم تو رو می شناختم.»
    پشوتن او را برانگیخت: «بسیار خب. بقیه مسائل چی؟»
    «دهخدا یه کاربر جادوی قدرتمنده که با فرقه کمانداران همکاری نزدیکی داره اما عضو رسمی فرقه نیست. شکل گردان ها کسانی هستن که مادرزادی با قدرت تغییر شکل به یک یا دو حیوون به انتخاب خودشون و در موارد نادری به تعداد بیشتر متولد می شن. یه عده شون یه حزب به نام پیمان برادری شکل گردان ها تشکیل دادن. رهبرشون یه شکل گردان قدرتمنده به نام فرهاد زند که به جادوگر سفید خدمت می کنه. فرقه کمانداران با اونا مبارزه می کنه.»
    «و جادوگر سفید؟»
    الهه دهانش را باز کرد، ولی بعد دوباره آن را بست و بقیه را از نظر گذراند. نگاهش روی طوس لحظه ای بیشتر درنگ کرد. بعد دوباره به پشوتن نگریست. با اکراهی واضح که ابن سینا حس می کرد فقط به حضور سپهدار زرینه کفش مربوط می شود گفت: «جادوگر سفید احتمالا قدرتمندترین کاربر جادو در همه زمان هاست. زمان من قاره شرقی رو تحت کنترل داره و مقرش دژ نایداس هست. می خواد قاره غربی رو هم فتح کنه. کیخسرو با قلعه شناور گنگ دژ رفت که باهاش مقابله کنه ولی هرگز برنگشته.»
    طوس دوباره مداخله کرد. «صبر کن ببینم، کیخسرو زمان تو زنده است؟ به ما گفت که عمرش به آخر رسیده و لهراسب رو جانشین خودش کرد.» بعد بیشتر خطاب به خودش ادامه داد: «من با گستهم و فریبرز و گیو و بیژن همراهش رفتم، ولی یه دفعه ناپدید شد و بعد برف سنگینی بارید. ما زیر برف موندیم، و بعدش ...» انگار که نمی توانست بعد را به یاد بیاورد صدایش رو به خاموشی رفت.
    گرشاسب گفت: «بعدش زروان تو رو احضار کرد. همونطور که من رو بعد از تیر خوردن و سقوطم به دره احضار کرد. تیری که توسط ...» ساکت شد و حالت متفکرانه ای به خود گرفت.
    الهه گفت: «توسط کلاهور تورانی بهت شلیک شده بود.» به بقیه نگریست.
    ابن سینا به فکر فرو رفت. کلمات بی اراده بر زبانش جاری شدند. «من تو صحرا گرفتار شن روان شده بودم و امیدی به نجات نداشتم که خودم رو اونجا دیدم.»
    الهه بعد از لحظه ای تامل به گردآفرید نگریست. او گفت: «گودرز اسیر ارجاسب شده بود. قصد داشتن روز بعد دارش بزنن و تیربارانش کنن. من با یه عده رفتم که نجاتش بدم، اما اونا می دونستن و تو سیاهچال ارجاسب برامون کمین کرده بودن. مطمئن بودم مرگم حتمیه که بعدش دیدم اونجا پیش بقیه ام.»
    پشوتن گفت: «من وقتی دیدم اونجام چند لحظه قبلش در خطر کشته شدن توسط یه اژدها بودم. آتیش اژدها یکی از معدود چیزاییه که می تونه جاودانگی الهی رو از بین ببره.»
    الهه گفت: «من برای برداشتن یه نسخه کتاب خطی به یه کتابخونه رفتم. می دونستم بابک زند یه عده از افرادش رو دنبالم فرستاده که هر لحظه ممکنه اونجا برسن. باید زود بیرون می رفتم ولی یافتن اون کتاب حیاتی بود. اگه ولش می کردم احتمال داشت اونجا رو آتیش بزنن و کتاب برای همیشه از دست بره. درست وقتی کتاب رو برداشتم صدای باز شدن در و حرفای اونا رو شنیدم و نزدیک بود قلبم بایسته ولی بعد ... دیدم جام عوض شده. با دیدن جادوگر سفید فکر کردم اون من رو با جادو پیش حودش فرستاده ولی بعد که فهمیدم پیکر بی روحشه خیالم راحت شد. و خب طبیعتا کنجکاو شدم.»
    گردآفرید پرسید: «جادوگر سفید اون پیرمرد بود که حرکت نمی کرد؟»
    الهه گفت: «خودش رو یه بار از فاصله دور دیده بودم و عکسش رو بارها توی کتاب ها. ولی مطمئنم خودش بود. چهره اش چیزی نیست که بشه فراموش کرد.»
    شیداسب به حرف در آمد: «و من برای مشاوره دادن به جمشید راهی ورجمکرد بودم و شب تو یه دهکده مونده بودم که دیوها به اونجا حمله کردن. خونه ها رو به آتیش می کشیدن و مردها و زن ها و بچه ها رو می کشتن. یکیشون نزدیک بود شمشیرش رو تو شکمم فرو کنه که دیدم اینجام.»
    الهه نتیجه گرفت: «همه ما از زمانی که نزدیک به خطر مرگ بودیم به این زمان اومدیم. دلیلش می تونه این باشه که نبودمون خط زمانی رو دچار مشکل نکنه. پس اگه روح ضحاک فرار نمی کرد همه مون کشته می شدیم.»
    گردآفرید گفت: «مثل فرصت دوباره برای زندگیه.»
    چیزی به خاطر ابن سینا رسید. با لحن تلخی گفت: «اگه قرار بود همه ما در اون لحظه بمیریم، برگشتمون به زمان خودمون خط زمانی رو تغییر می ده. و وای اجازه نمی ده اینطور بشه. باید از هزار سالی که داریم خوب لذت ببریم. بعدش سرنوشت حتمی مون مرگه.» لبخندی عبوس بر لبانش نقش بست.
    شیداسب شانه بالا انداخت. گفت: «برای من که فرق نمی کنه. با دیدن جهانی که جمشید ساخت مطمئن بودم شرارت از جهان برانداخته شده و فکر نمی کردم کار مهم دیگه ای تو زندگیم مونده باشه و برای همین به فرنبغ برگشته بودم که اونجا به عبادت بگذرونم تا اینکه شاه جم برای مسئله دیوها احضارم کرد. و حالا ظاهرا با مشکل بزرگ تری روبرو شده. خوشحال می شم که یه بار دیگه به پادشاهم خدمت کنم و تو نابودی ضحاک اهریمنی نقش داشته باشم، حتی اگه در نهایتش بمیرم. و به هر حال هزار سال زندگی دیگه مدت کوتاهی نیست.» لبخندی بر لبان پیرمرد نقش بست.
    الهه پرسید: «از دیوها چی می دونی؟»
    نعجب به چهره شیداسب آمد. گفت: «نه خیلی زیاد. تهمورث دیوبند یه چیزایی در موردشون بهم گفت. اینکه منشاشون نیرویی به نام آشوبه. مستقل از انگره و سپنتا. و اینکه از ارزا اومدن. همراه با بوشاسب ها و اژدهاها. چیز دیگه ای در موردشون هست؟»
    الهه گفت: «داشتم به این فکر می کردم که شاید بعد از این ماجرا یه نقش دیگه داشته باشی. پشوتن در زمان من حاضر بود. پس برای اینکه خط سیر زمان دست نخورده بمونه حتما از این هزار سال جون سالم به در می بره و به زمان خودش بر می گرده. اما کشته نمی شه.» و به سمت پشوتن نگریست. «تو اولین ملاقاتمون حرفایی بهم زدی که اون موقع نفهمیدم ولی الان می فهمم منظورت رو. در اون زمان دیدن من رو به یاد می یاوردی.»
    شیداسب گفت: «ربطش رو درک نمی کنم.»
    «احتمالا تو هم به زمان خودت برگردی و به جمشید در مورد دیوها اطلاعات بیشتری بدی. اون موقع تازه باهاشون مواجه شده بودین و زیاد ازشون نمی دونستین پس احتمال شکستتون بود. ولی اگه برگردی به اون زمان و اطلاعات کاملی در مورد دیوها به جمشید بدی ...» به خودش زحمت اتمام حرفش را نداد.
    شیداسب سرش را به نشانه درک تکان داد. زیر لب گفت: «حالا می فهمم.»
    الهه گفت: «ولی نباید اتفاقات آینده رو به جمشید خبر بدی. چون با فهمیدن اونا ممکنه برای پیشگیری ازشون عملکردش رو عوض کنه و این تاریخ رو تغییر بده.»
    گرشاسب گفت: «یه نکته دیگه. طبق حرفایی که دیو سپید به من زد، تو اطلاعات زیادی در مورد دیوها به جمشید دادی. پس حتما تو هم زنده به زمان خودت بر می گردی.»
    الهه رو به ابن سینا کرد. «مطمئنم تو هم بعد از برگشتن به زمانت به زندگی ادامه می دی. الان فکر کنم حدود بیست و پنج ساله باشی. ولی طبق اطلاعات تاریخیم عمرت بیشتره.»
    ابن سینا پرسید: «چقدر؟»
    الهه با لبخند دلنشینش جواب داد: «نمی تونم بگم. شاید گفتن همین مطلب جزیی خط سیر تاریخ رو عوض کنه. و اینکه واقعا می خوای بدونی عمرت چقدره؟»
    ابن سینا لحظه ای به این سوال اندیشید. بعد با قاطعیت گفت: «نه. نمی خوام.»
    گرشاسب گفت: «یه چیز دیگه. جنگ جمشید با دیوهای مازندران پونزده سال قبل سقوطش به دست ضحاک بود. و دیو سپید چیزی از کشته شدن تو بهم نگفت. و در این پونزده سال بی مرگی مردم همچنان ادامه داره. پس یعنی در این لحظه دو نسخه از تو موجوده. و نسخه دیگه ات اطلاعات بیشتری در مورد دیوها داره.»
    ابن سینا گرشاسب را مخاطب قرار داد. «در مورد تو هم وضعیت مشابهی هست. تولدت در زمان ضحاک بوده. پس خود کم سن ترت رو ملاقات می کنی.»
    گرشاسب سرش را به نشانه نفی تکان داد. «چنین چیزی اصلا یادم نمی یاد. پس این اتفاق نخواهد افتاد.»
    ابن سینا اظهار کرد: «شاید قبل از متولد شدن کشته بشی.» و لبخند به لبش آمد. «تناقض قشنگیه.»
    گرشاسب شانه بالا انداخت. «شاید هم خود جوونم رو نبینم به سادگی. تولدم شصت و دو سال قبل از سقوط ضحاک بود.»
    ابن سینا متفکرانه گفت: «یه مسئله دیگه. واقعا عجیبه برام که ممکن باشه در یه زمان دو نسخه از یه فرد وجود داشته باشه. و اینکه اگه ممکنه چرا روح ضحاک به جای تسخیر بدن خود جوون ترش یه بدن دیگه برای خودش نساخت یا تسخیر نکرد؟ مطمئنم قدرت این کار رو داشت. و اگه دو ضحاک با هم متحد می شدن قدرتشون خیلی بیشتر می شد.»
    گردآفرید گفت: «فکر می کنم نمی خواسته قدرت رو با هیچ کس حتی با خودش شریک شه.»
    الهه گفت: «این غیرممکنه. ارواح تابع زمان نیستن. پس در آن واحد از هر موجود حداکثر یه روح می تونه باشه. و از طرفی یه روح در دو بدن جا نمی گیره.»
    شیداسب گفت: «پس در نتیجه من در جایی بین اون پونزده سال تا سقوط جمشید مرده ام.»
    ابن سینا گفت: «این بحث سودی نداره. باید بفهمیم چی کار باید بکنیم.» و به سمت یک دالان رفت، سر خم کرد و وارد آن شد تا چند متر جلوتر با برخورد به دیواری سنگی به زمین بیفتد. با ناله ای برخاست و به تالار برگشت. خطاب به الهه گفت: «هیچ دروازه ای به تالار دیگه ای در کار نیست.»
    الهه متفکرانه گفت: «شاید جادوگر سفید هنوز متولد نشده باشه که این تالارها رو با دروازه به هم متصل کنه.»
    پشوتن پرسید: «تاریخ دقیق تولدش رو می دونی؟»
    «نه. چیز زیادی ازش مشخص نیست. فقط اینکه تولدش در زمان ضحاک بوده و اسم واقعیش کلباده. اینا رو از تو در اولین ملاقاتمون شنیدم.» مخاطب جمله آخرش پشوتن بود.
    ابن سینا گفت: «الان پشوتن اینا رو از طریق تو فهمید. و تو در آینده از اون می شنوی.» سرش را بین دو دستش گرفت و رو برگرداند. «فکر کردن به این مسئله سرم رو به درد می یاره.»
    الهه گفت: «و سودی هم نداره. باید ببینیم با دیوها و ضحاک چی کار کنیم.»
    چیزی در ذهن ابن سینا جرقه زد. برگشت و گفت: «منظورت چی بود؟»
    «منظورم از چی، چی بود؟»
    «از اینکه از شیداسب پرسیدی در مورد دیوها چی می دونی. حدس می زنم چیزی هست که ما نمی دونیم و در آینده معلوم می شه. درسته؟»
    الهه لحظه ای مکث کرد. بعد گفت: «آره.» و به گرشاسب رو کرد: «دیو سپید در مورد رابطه دیوها و بوشاسب ها و اژدهاها چیزی بهت گفت؟»
    «نه.»
    «بقیه چی؟ چیزی می دونن؟»
    ظاهرا هیچ کس چیزی در این مورد نمی دانست. الهه بعد از مواجه شدن با سکوت گفت: «خب اگه هیچ کس نمی دونه، پس شیداسب در آینده خودش و گذشته این زمان به جمشید این نکته رو نگفته. در نتیجه احتمالا نمی دونه چون اگه می دونست می گفت.»
    شیداسب گفت: «شاید هم می دونستم ولی نگفتم تا خط سیر تاریخ به هم نخوره.»
    ابن سینا گفت: «به نظرم بهتره به ما بگی این مسئله رو.»
    چند لحظه سکوت حاکم شد. بعد الهه گفت: «بوشاسب و دیو و اژدها یه موجودن. اسم دیگه شون ارواح سه عنصریه. سه عنصر باد و خاک و آتش رو در جوهره وجودشون دارن و برای همین می تونن شکل مادیشون رو عوض کنن.»
    ابن سینا لحظه ای در بهت فرو رفت. صدای الهه او را به خود آورد. «حالا باید ببینیم چی کار کنیم.»
    پشوتن گفت: «باید چند دسته شیم. می تونیم یه زمان و مکان برای ملاقات مجددمون تعیین کنیم و تا اون زمان سعی کنیم فقط از اوضاع سر در بیاریم و بعدش برای عمل کردن تصمیم بگیریم.»
    ابن سینا گفت: «فکر خوبیه.»
    الهه گفت: «منم موافقم.»
    گرشاسب گفت: «منم همینطور.»
    گردآفرید گفت: «قبل از خروج باید ببینیم اینجا چی داریم.» و به صندوق و میز اشاره کرد.
    الهه درپوش صندوق را کنار زد. گروه دور صندوق جمع شدند. در ان هفت کوله وجود داشت که محتوی چند کیسه پر از سکه های رایج، غذا، و لوازم سفر بود. هر کدام یکی از آنها را برداشتند. بعد به سراغ میز رفتند. تعدادی کتاب و طومار. الهه و ابن سینا مجذوب آنها شدند ولی ظاهرا بقیه به آنها اهمیتی ندادند. آن دو بعد از تقسیم کتاب ها و طومارها بین خودشان به سمت پنج نفر دیگر که با بی حوصلگی منتظر اتمام کار آن دو بودند چرخیدند.
    پشوتن گفت: «به نظرتون تکی بریم یا گروهی؟»
    ابن سینا گفت: «فکر کنم گروهی بهتره.»
    شیداسب گفت: «نظر منم همینه.»
    طوس گفت: «اما من مخالفم.» الهه نگاه تندی به او انداخت.
    پشوتن به گرشاسب گفت: «بهتره تو با طوس باشی. اگه کار احمقانه ای خواست بکنه شاید تو تنها کسی باشی که زورت برسه جلوش رو بگیری.» گرشاسب با تکان سرش موافقتش را ابراز کرد.
    گردآفرید گفت: «منم هم به نظرم بهتره با اون باشم.» به ابن سینا اشاره کرد. «از ظاهرش پیداست که سلاح دستش نگرفته. باید یه جنگاور باشه که ازش مواظبت کنه.»
    صورت ابن سینا داغ شد. گفت: «خودم می تونم از پس خودم بر بیام.» ولی به محض خروج این حرف از دهانش به این نتیجه رسید که حق با گردآفرید است.
    پشوتن رو به شیداسب کرد: «و تو با اینکه من باهات باشم مشکلی نداری؟»
    شیداسب گفت: «نه مشکلی نیست.»
    الهه گفت: «منم ترجیح می دم با شما باشم.»
    پشوتن گفت: «ولی به نظرم بهتره یکی از دو گروه دیگه رو انتخاب کنی.»
    الهه با لحنی کمی رنجیده گفت: «برای چی این حرف رو می زنی؟»
    پشوتن تکانی به سرش داد. «باید یه لحظه تو خلوت حرف بزنم.»
    آن دو از جمع فاصله گرفتند و دقایقی را به صحبت با هم پرداختند. ابن سین به شدت کنجکاو بود که چه می گویند.
    وقتی صحبت آن دو به پایان رسید و به نزد گروه بازگشتند الهه اعلام کرد: «من با ابن سینا و گردآفرید می رم.»
    ابن سینا بی آنکه دلیلش را بداند، حسی عمیق از رضایت را تجربه کرد.
    ویرایش توسط بوفچه : ۲۵ام تیر ۱۳۹۵ در ساعت ۰۱:۴۶ بعد از ظهر
    حقيقت از آن چـــــه در نـــــوشته هـــــایم مـــــی خوانیـــــد،
    تلـــــختـــــر است.
    .
    .
    .
    .
    .
    بله از اتاق فرمان اشاره می کنن زر نزن تو کی چیز غمگین نوشتی آخه ؟ اسکل!

  10. کاربر مقابل از بوفچه عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    Arthas Menethil (۲۵ام تیر ۱۳۹۵)

  11. #6
    کاربران عضو بوفچه آواتار ها آپلود عکس
    آفلاین
    وضعیت:

    تاریخ عضویت
    دی ۱۳۴۸
    محل سکونت
    یزد
    شغل
    دانشجو
    نوشته ها
    147
    شماره عضویت
    18
    میانگین پست در روز
    0.01
    تشکر ها
    139
    از این کاربر 161 بار در 76 ارسال تشکر شده است.

    فصل چهارم: کلباد

    هشت روز از ترک تمیشه می گذشت. بیشتر این مدت را در راه بودند. در این مدت فقط دو بار برای تهیه آذوقه وارد آبادی های سر راهشان شده بودند و بیشتر از چند ساعت نمانده بودند. شب ها از مسیر جاده خارج می شدند و در فضای باز اردو می زدند. با نزدیک شدنشان به سمنگان کلباد تمایل شدیدی برای رفتن به آنجا را در خود حس می کرد، ورود به شهری آن قدر بزرگ برای او که تمام عمرش را در تمیشه گذرانده بود تجربه ای هیجان انگیز به نظر می رسید. ولی وقتی این را به زبان آورد، آکیلار مهار اسبش را کشید، و کلباد به تبع او ایستاد. جواب پیرمرد به خواسته کلباد سه کلمه بود. «راهمون دور می شه.»
    کلباد لحظه ای سرش را خاراند و با گیجی پرسید: «مگه مسیرمون به سمت شمال و شرق نیست؟»
    پیرمرد تکانی به سرش داد. «نه. به غرب می ریم. سمت فراخکرت.»
    «و دقیقا اونجا قراره چی کار کنیم؟ فکر نمی کنم در ساحل فراخکرت تا فرسخ ها دورتر به سمت شمال هیچ شهری باشه. آب و غذا از کجا گیر می یاریم؟»
    «چند تا روستا هست. می تونیم هر چی لازم داریم رو از اونجا به دست بیاریم. نگران نباش.»
    کلباد لحظه ای مبهوت شد. بعد دهانش را باز کرد تا چیزی بگوید. اما آکیلار با بالا بردن دستش مانع او شد. «حوصله بحث رو ندارم. شب اهریمن نزدیکه. باید جلوش رو بگیریم.»
    «شب اهریمن چیه؟»
    «به من اعتماد کن پسر. نمی خوای بدونی.» و بعد با فشاری به پهلوهای اسبش مرکب را به جلو راند. کلباد چند لحظه حیران همانجا ایستاد، و بعد اسبش را به یورتمه واداشت تا خود را به پیرمرد چاق برساند.
    «اگه ندونم چیه چطور می تونم بهت کمک کنم جلوش رو بگیری؟»
    «قرار نیست این کار رو بکنی.»
    کلباد تقریبا فریاد زد: «پس من رو به چه دلیل لعنتی ای می خوای؟ اون همه پول برام دادی ...»
    آکیلار از زیر ابروهای پرپشتش نگاهی تند به او انداخت. گفت: «ماموریتم در اینجا جلوگیری از شب اهریمنه. به طور اتفاقی متوجه تو و موهبت مادرزادی عظیمت شدم. قصدم اینه تو رو با خودم ببرم که تحت آموزش قرار بگیری ولی اجبار یا مسئولیتی برای این کار ندارم. و جلوگیری از شب اهریمن مهم ترین چیزه. پس اگه همین الان بخوای ازم جدا شی هیچ کاری باهات ندارم، و اگه مزاحمتی در وظیفه ام ایجاد کنی ...» پیرمرد نفسی عمیقی کشید و اجازه داد چند لحظه در سکوت بگذرد، بعد جمله اش را پی گرفت: «... شاید حتی با اشتیاق تمام بکشمت.»
    کلباد از حرف پیرمرد به شدت جا خورد، و با نگاه به چشمان او مطمئن شد پیرمرد در مورد کشتن او دروغ نمی گوید. هنوز به یاد داشت که پیرمرد با آن سربازان چه کار کرده بود و به همین خاطر به سختی آب دهانش را قورت داد و ترجیح داد حرفی نزند.
    بعد از آن بقیه مسیر آنها در سکوت طی شد تا اینکه کمی قبل از غروب به یک دهکده رسیدند.
    آکیلار کمی دورتر از ورودی روستا توقف کرد، از اسب پیاده شد و سلاح هایی که حمل می کرد، دو شمشیر بلند با تیغه های پهن، را برداشت به کمرش بست. چشمکی به کلباد که در سکوت او را تماشا می کرد تحویل داد. «برای امنیت. نمی دونیم تو اون روستا چه جور آدم هایی هست. شاید همین سلاح ها تضمین یه شب آرامش باشه.»
    کلباد با حیرت گفت: «امشب بیرون اردو نمی زنیم؟»
    پیرمرد با لحنی سرخوشانه گفت: «نه. فکر کنم یه مسافرخونه تو دهکده باشه.» لحظه ای مکث کرد، و بعد سوال کلباد را قبل از اینکه از دهانش خارج شود پاسخ داد: «احتمالا امشب بارون شدیدی می باره. دوست ندارم وقتی بیدار می شم سر تا پام گلی باشه. برای همین امشب استثنا قائل می شیم.»
    آن دو از خیابان های تنگ و خاکی روستا رد شدند و مقابل مسافر خانه سه طبقه ای که میان خانه های یک طبقه ای کوچک انگشت نما بود از اسب پیاده شدند. نوجوانی که ظاهرا پسر پیرمرد مسافرخانه دار بود اسب های آنها را به اصطبل برد و آن دو اتاقی کوچک در طبقه دوم را برای یک شب کرایه کردند. مالک آنجا با دیدن شمشیرهای روی کمر آکیلار کمی ترسیده به نظر می رسید ولی با این حال در مقابل چند سکه مسی اتاقی را یک شب به آنها کرایه داد.
    کلباد از اینکه اتاق فقط یک تخت خواب دارد اوقاتش تلخ شد. بعد از چند روز خوابیدن روی زمین خشک دلش را صابون زده بود که یک شب را روی تخت خوابی راحت می خوابد و اکنون با دیدن یک تخت خواب تقریبا مطمئن بود آکیلار آن را اشغال خواهد کرد. اندیشید حق داره اگه این کار رو بکنه. پول اتاق رو خودش داده.
    ولی در کمال حیرت او آکیلار گفت: «تو روی تخت خواب بخواب. من عادت دارم که روی زمین بخوابم.» و کوله اش و را به دیوار اتاق تکیه داد و به پشت روی زمین دراز کشید.
    کلباد چند لحظه ای در سکوت روی تخت خواب نشست و پیرمرد را تماشا کرد. بعد تحملش تمام شد و سوالی که تمام از هنگام ظهر در سرش بود را به زبان آورد. پرسید: «من چه موهبتی دارم؟ و کجا می خوای من رو ببری که آموزش ببینم؟»
    پیرمرد بی درنگ چشمانش را گشود، چند لحظه به سقف خیره ماند، و بعد به حالت نشسته در آمد و نگاهی به کلباد انداخت. با بی حوصلگی ای آشکار به اختصار جواب داد: «موهبت های جادوگری. به بالاترین میزان ممکن. و اگه هر دومون از ماجرایی که پیش رومونه زنده بمونیم و مشکلی دیگه ای هم پیش نیاد، تا دو ماه دیگه به اون طرف دریا بادبان می کشیم، مقصدمون دولت شهر اولاند هست، مدرسه جادوگری مرایس اونجا قرار داره..»
    «دولت شهر اولاند؟»
    «شاید بزرگ ترین شهر قاره ازرا. قبلا پایتخت پادشاهی مقدس برتونیا بود، اما اون پادشاهی سقوط کرد. سی و هفت سال پیش این اتفاق افتاد.»
    برای کلباد چند لحظه طول کشید تا حرف های او را هضم کند. در طول این مدت پیرمرد با حالتی که کلباد ابتدا فکر کرد خشم است اما وقتی که نیشش را باز کرد دریافت که در واقع سرگرم شدگی بود به کلباد خیره ماند. کلباد حس بدی پیدا کرده بود. به یاد قصه های ترسناکی در مورد جادوگرها یا موجودات ترسناک قاره ارزا افتاد که مادرش در هنگام خواب برایش می گفت یا نقالان در محافل عمومی تعریف می کردند و در آنها جادوگران موجودات شومی بودند که اهورامزدا را عبادت نمی کردند و کارهایی پلید انجام می دادند و کلباد با تمام وجود به آن داستان ها باور داشت.
    با این حال به پیرمرد می نگریست، و با وجود کاری که او با سربازها کرده بود، با وجود اینکه او را تهدید به قتل کرده بود، دلش گواهی نمی داد این پیرمرد اهریمنی و پلید باشد. آکیلار انگار که ذهن کلباد را خوانده باشد لبخندی به لب آورد و گفت: «می دونم در مورد ما و موجودات اون سمت قاره چیزای بدی شنیدی، اما هر چیزی که شنیدی صحت نداره. در واقع، در این مورد، احتمالا هیچ چیزش صحت نداره.»
    کلباد ناخود آگاه پرسید: «اون سمت چیچیست، قاره ارزا، اونجا چه شکلیه؟»
    لبخند آکیلار پهن تر شد. «مثل همین طرف. فرق زیادی ندارن. فقط جز انسان ها نژادهای دیگه ای هم ساکنشن. الف های شب، الف های برین، خون آشام ها، لاوین ها، فرشته ها.»
    «اونا چطورین؟ مثل دیوهان؟»
    آکیلار گفت: «نه، هیچ موجودی به شرارت دیوها وجود نداره. البته گابلین ها یا اورک ها شاید باشن. یا شوالیه های آشوب که از برگشتنشون می ترسم.»
    «شوالیه های آشوب؟ اونا چین؟»
    «پنج موجود قدرتمند. و هیچ وقت از بین نمی رن. بدن هاشون رو می شه نابود کرد که کار خیلی سختیه، ولی جوهره وجودیشون بر می گرده به جایی که ازش اومده و دوباره شکل می گیرن و به این دنیا می یان. هیچ وقت برای همیشه دور نگه داشته نمی شن.»
    «خودت اونا رو دیدی؟»
    صورت آکیلار در هم کشیده شد و لبخندش پژمرد. با لحنی سخت گفت: «آره. پونزده سال پیش. هر پنج تاشون در شب اهریمن اومدن ولی شاه جم و امشاسپندها نابودشون کردن. و شب اهریمن جدیدی در راهه. دعا نمی کنم این بار شوالیه های آشوب نیان چون می ترسم به جای اونا چیز بدتری بیاد.» کلباد ته رنگی از وحشت را در صدای او تشخیص داد.
    بعد از آن کلباد هیچ نگفت تا وقتی که پسر صاحب مسافرخانه در زد و آنها را برای خوردن شام صدا کرد. آن دو از پله ها پایین رفتند و در میان جمعیت شامی مرکب از کباب گوسفند و شیر شتر را خوردند. و بعد از آن، کلباد خواست از جایش برخیزد، که نوازنده ها شروع به نواختن موسیقی کردند.
    کلباد همانند آکیلار و بقیه سرگرم گوش دادن به موسیقی بود که چیزی توجهش را جلب کرد. فردی لاغر و قدبلند که ردایی تیره بر تن داشت از میزش در فاصله کمی از میز آنها برخاست و شروع به بالا رفتن از پله ها کرد. کلباد چند بار در طول غذا متوجه نگاه خیره آن فرد بر خود شده بود و با اینکه حس خوبی به او دست نداد اما توجهی به آن مرد نکرد. ولی اکنون دل شوره ای شدید را حس می کرد. بی اختیار از جا برخواست و به دنبال آن مرد رفت. آکیلار آن چنان گرم گوش دادن به آهنگ بود که متوجه بلند شدن کلباد نشد.
    درست لحظه ای که کلباد به طبقه دوم رسید دید که در اتاقی که آکیلار اجاره کرده بود با صدایی آهسته بسته شد. او چند قدم تا در اتاق را تقریبا دوید و با کوبیدن تنه اش به در آن را باز کرد.
    مرد به کلباد پشت کرده و در حال کنار زدن پرده بود که کلباد به داخل اتاق گام نهاد و مرد سریع برگشت. کلباد مانند قوچ به او حمله ور شد و مرد به سادگی از مقابل او کنار رفت و برایش جفت پا گرفت تا کلباد با صورت نقش زمین شود. بعد از آن پای مرد بین دو کتفش فرود آمد.
    کلباد فریاد دردش را فرو خورد و خواست برخیزد اما پای مرد مانعش می شد. ناگهان صدایی گفت: «ولش کن فرشیدورد. اون با منه.» و بلافاصه فشار پا از میان کتف های کلباد برداشته شد.
    کلباد از جا برخاست و فرشیدورد را برانداز کرد. مردی حدودا چهل ساله، با مویی انبوه. از نیم رخ چیزی غیر طبیعی در مورد او به نظر نمی رسید اما وقتی با کلباد روبرو شد، کلباد از ترس گامی به عقب برداشت.
    نیمه چپ صورت فرشیدورد به طور کامل سوخته بود. و لبخند روی لبانش حالتی هولناک تر به او می داد.
    فرشیدورد دستش را به سوی کلباد دراز کرد. «از دیدنت خوشحالم بچه جون.»
    و کلباد با اکراه با او دست داد.
    بعد از ان فرشیدورد به سمت آکیلار چرخید. بار دیگر نیش جادوگر باز شد. «از دیدنت خوشحالم دوست قدیمی.»
    «منم همینطور پیرمرد.»
    دو مرد یکدیگر را در آغوش گرفتند.
    حقيقت از آن چـــــه در نـــــوشته هـــــایم مـــــی خوانیـــــد،
    تلـــــختـــــر است.
    .
    .
    .
    .
    .
    بله از اتاق فرمان اشاره می کنن زر نزن تو کی چیز غمگین نوشتی آخه ؟ اسکل!

  12. کاربر مقابل از بوفچه عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    raha (۲۷ام تیر ۱۳۹۵)

  13. #7
    کاربران عضو بوفچه آواتار ها آپلود عکس
    آفلاین
    وضعیت:

    تاریخ عضویت
    دی ۱۳۴۸
    محل سکونت
    یزد
    شغل
    دانشجو
    نوشته ها
    147
    شماره عضویت
    18
    میانگین پست در روز
    0.01
    تشکر ها
    139
    از این کاربر 161 بار در 76 ارسال تشکر شده است.

    فصل پنجم: ارنواز

    ارنواز هرگز چنین برخورد تندی را از سوی پدرش تجربه نکرده بود.
    جمشید بر سر او فریاد کشید بود: «وظیفه ات رو پادشاهت مشخص می کنه، و من به عنوان پادشاهت و نه پدرت بهت دستور می دم که به اتاقت بری و تا دفع خطر ضحاک از قصر خارج نشی.»
    ارنواز نتوانسته بود هیچ جوابی به او بدهد، فقط توانسته بود مانع فرو ریختن اشک ها از چشمانش شود، و رو برگردانده و به اتاقش بازگشته بود، بعد از برداشتن چند قدم وقتی در انتهای راهرو می پیچید هق هقی از میان دهانش گریخته بود. او فورا دستی بر دهانش گذاشته بود تا پدرش آن صدا را نشنود.
    ارنواز همانگونه که جمشید دستور داده بود به سوی اتاقش در قصر رفت، مدت ها بود که به آنجا قدم نگذاشته بود. او یک سرهنگ در ارتش پدرش بود، و دوست داشت مانند یک سرباز زندگی کند. از این متنفر بود که هم قطارانش تصور کنند به دلیل اینکه او دختر پادشاه است تفاوتی میان آنها و او وجود دارد و باید با او مانند چیزی بیشتر از هم رتبه رفتار کنند. در این پانزده سال توانسته بود به بیشتر مافوق ها و هم رتبه ها و زیردستانش بفهمانند که او را به عنوان یک شاهدخت در نظر نگیرند. این روزها آن قدر در نقش سرباز فرو رفته بود که به کلی حال و هوای زندگی قبل از آن را فراموش کرده بود.
    در اتاقش را باز کرد و وارد شد. آخرین باری که از آنجا قدم به بیرون گذاشته بود اواخر پاییز سال قبل بود، وقتی که مرخصی چند روزه ای گرفته بود تا چند روزی را در کنار پدر و خواهر بزرگ ترش شهرناز بگذراند. چند ساعت بعد از اتمام مرخصی و بازگشتش به پادگان به یاد آورده بود که موقع خروج در اتاقش را قفل نکرده بود و به خود قول داده بود چند روز بعد به آنجا برگردد، اما آن قدر درگیر تمرینات و ماموریت ها شده بود که به کلی این مسئله را فراموش کرده بود.
    اتاق را از نظر گذراند. روی تمام وسایل را لایه ای از خاک پوشانده بود. در را بست و به مرکز اتاق رفت و آنجا ایستاد. نفس عمیقی کشید. ناخودآگاه خاطراتی از گذشته به ذهنش آمد. اینکه چرا زندگی سربازی را انتخاب کرده بود. دلیلش رها کردن خشم و اندوهی بود که بر وجودش مستولی شده بود. باید خود را به چیزی مشغول می کرد تا ذهنش به سوی خاطرات تلخ نرود. و گزینه ای بهتر از سرباز شدن نیافته بود. اما اکنون که در اتاقش ایستاده بود نمی توانست آن خاطرات را از ذهنش بیرون براند.
    فرانک. مقصر این همه عذاب روحی او فقط فرانک بود. دختری که ارنواز برایش حکم مادر را داشت. او را مجروح از زیر آوار خانه ای در دهکده ای که دیوها به آتش کشیده بودند بیرون آورده و برای درمان به خواهرش شهرناز رسانده بود. بعد از اینکه او از خطر مرگ رسته بود در تمام مدت او را نزدیک خود نگاه داشته و از او مراقبت کرده بود تا سلامتی کامل خود را به دست یابد. و فرانک به خوبی لطف های ارنواز را تلافی کرده بود. با دزدیدن تنها مردی که ارنواز توانسته بود عاشقش شود. آتبین.
    ارنواز اشک های داغی که نمی دانست چه موقع بر گونه هایش جاری شده اند را با پشت دست زدود و با نجوایی آهسته خطاب به خود گفت: «گذشته عوض نمی شه. فکر کردن بهش فقط درد رو تازه می کنه.» اما نمی توانست آن خاطرات را از ذهنش بیرون کند.
    به سمت دیگر اتاقش رفت و با گشودن درها به ایوان قدم گذاشت. آنجا چشم انداز خوبی از شهر به او می داد. می توانست دروازه ها را به سهولت ببیند. و همچنین پدرش را که در زره درخشان طلاییش در جلوی مهرداد فرمانده نگهبانان و گروهی از سربازان به سمت آنها می رفت.
    ناگهان صدای هولناکی پیچید و ارنواز ارتعاشی را در سنگ های مرمر زیر پایش حس کرد. شکاف عظیمی در دیوارها ایجاد شده بود و سربازان دشمن از آن داخل قلعه می شدند. مردمی که در آن نزدیکی به امور روزانه خود مشغول بودند شروع به فرار کردند. و پدر ارنواز که بر خلاف همه افراد نزدیکش به زمین نیفتاده بود به سمت دشمن هجوم برد و قبل از اینکه سایرین بتوانند خود را به او برسانند نخستین دسته از مهاجمین را تار و مار کرد.
    و بعد نفس ارنواز بند آمد. در دوردست اژدهای سیاهی به سمت قلعه در حال پرواز بود. زیر لب گفت: «پدر ...» جمشید شاه که ظاهرا متوجه آن اژدها شده بود لحظه ای از نبرد باز ایستاد و در همان لحظه به هوا بلند شد و به سمت دیوارهای قلعه رفت.
    لحظه ای طول کشید تا ارنواز درک کند. اگر ضحاک اژدها و بوشاسپ در اختیار داشت، حتما سربازانش دیو بودند. قطعا همینگونه بود. مطمئنا مافوق هایش در سپاه این را می دانستند، ولی با او در میان نگذاشته بودند. خشم در وجودش زبانه کشید، کلاهخودش را برداشت و بر سر گذاشت، طول اتاق را پیمود، و به محض رسیدن به راهرو شروع به دویدن کرد. حتی لحظه ای صبر نکرد تا در اتاقش را ببندد.
    «ارنواز.» در پیچ راهرو متوقف شد. برگشت و به سوی خواهرش نگریست.
    آن دو لحظه ای در سکوت به هم خیره ماندند، درون ارنواز ملغمه ای از احساسات بود. نمی دانست چه کند. قبل از اینکه بتواند عکس العملی بروز دهد شهرناز سریع فاصله بین خود و او را پیمود و ارنواز را در آغوش کشید.
    ارنواز سرش را روی شانه خواهر بزرگش گذاشت و تمام خشم و اندوهی که در این سال ها در وجود خود دفن کرده بود به صورت هق هق هایی شدید بیرون ریخت. شهرناز هیچ نگفت و فقط همچون مادری دلسوز پشت خواهرش را نوازش کرد. بعد از دقایقی ارنواز به خود مسلط شد، از آغوش شهرناز بیرون آمد، یک قدم از او فاصله گرفت و نگاهش در چشمان خواهرش قفل شد.
    صدای سیلی ای در فضا پیچید و بعد شهرناز دستش را روی جایی از صورتش که پشت دست ارنواز برخورد کرده بود گذاشت. در چشمانش فقط بهت به نظر می رسید.
    ارنواز با پشت دست اشک را از روی گونه هایش پاک کرد و با صدایی لرزان که تلخی در آن مشهود بود گفت: «تلافی دروغی که بهم گفتی.»
    شهرناز نگاهش را به سمت پاهایش پایین برد. با لحنی اندوهبار گفت: «فقط نمی خواستم احساساتت آسیب ببینه.»
    ارنواز خنده ای سر داد. «و به جای من تصمیم گرفتی.»
    «چرا نمی فهمی؟ آتبین هیچ وقت تو رو نمی خواست. تو فقط براش حکم خواهر رو داشتی. نه بیشتر.»
    ارنواز جیغ زد: «دروغگو.» و دستش را بالا برد که برای بار دوم به صورت شهرناز سیلی بزند که صدایی او را در جا خشک کرد.
    «امیدوار بودم اینجا پیداتون کنم.»
    ارنواز و شهرناز هر دو به سمت صدا چرخیدند تا با مهرداد روبرو شوند. او راست قامت و استوار مقابل آنها قد برافراشته بود، بر چند جای زره درخشان برنزیش خطوطی به چشم می خورد، و پشت سرش دوازده عضو حلقه داخلی گارد پادشاهی، شش مرد و شش زن، در زره های فولادیشان ایستاده بودند.
    مهرداد آن دو را از نظر گذراند، نفس عمیقی کشید، و گفت: «وقت تنگه. دشمن ما رو تا عمارت پادشاهی عقب رونده. هر لحظه ممکنه به داخل عمارت نفوذ کنه و چه بسا قبلا این اتفاق افتاده باشه. و متاسفانه از شاه جمشید هیچ خبری نیست ...»
    شهرناز وسط حرف او پرید. با نگرانی گفت: «یعنی چی که خبری نیست؟ اتفاق بدی برای پدرمون افتاده؟»
    ارنواز گفت: «یه بوشاسپ اون رو با خودش برد. از پنجره اتاقم دیدم و می خواستم بیام به اونجا که با تو روبرو شدم.»
    مهرداد گفت: «وقت تنگه. و فقط یه راه برای فرار شما هست. یه راهروی زیرزمینی که فقط من و شاه جمشید و حلقه داخلی گارد پادشاهی در موردشون می دونیم.»
    ارنواز قدمی به سوی او برداشت و شمشیرش را کشید. «قرار نیست من فرار کنم. اینجا کنار بقیه سربازها می مونم و تا آخرین نفس می جنگم.»
    مهرداد نگاهی تند به او انداخت. گفت: «علیاحضرت، به هیچ وجه دوست ندارم شما رو اجبار به کاری کنم، اما وظیفه فعلیم محافظت از جون شما و خواهرتونه، و برای انجام وظیفه ام هر کاری که مجبور بشم انجام می دم.» حرفش آن قدر قاطع بود که ارنواز نتوانست مخالفت کند. «من و اعضای حلقه شما رو تا اونجا همراهی می کنیم.»
    ارنواز شمشیرش را به نیام برگرداند و همراه شهرناز در محاصره محافظان در حالی که مهرداد جلویشان گام بر می داشت در راهروهای قصر به راه افتاد.
    گروه بعد از عبور طی کردن چند راهرو و پلکان در طبقه زیرزمینی قصر در یک راهرو متوقف شد. مهرداد به سمت تندیسی از شاه هوشنگ که در پیچ راهرو قرار داشت رفت و گوش راست تندیس را گرفت و پیچاند. صدای غژغژی آمد و قسمتی از دیوار راهرو در سمت چپ شهراز و ارنواز چرخید تا راهرویی دراز نمایان شود. همزمان صدایی رعد آسا گفت: «می دونستم این سمت می یاین.» ارنواز چرخید تا گوینده را ببیند. یک دیو با پوست سیاه و ظاهری بسیار ترسناک. ارنواز چهره او را می شناخت ولی نامش را از یاد برده بود. در کنار او دیوی با ظاهری آشناتر ایستاده بود.
    با ناباوری گفت: «سفید؟»
    دیو سرش را تکان داد. «خودمم.» و از دسته دیوهایی که پشت سرش بودند قدمی فاصله گرفت. مهرداد گفت: «این دیو رو می شناسین بانوی من؟»
    ارنواز سرش را به نشانه تایید تکان داد. بعد متوجه شد که مهرداد نمی تواند حرکت او را ببیند. گفت: «آره.»
    دیو سفید گفت: «آخرین کاریه که می خوام انجام بدم اینه که بهتون آسیب بزنم ولی ضحاک سر تو و خواهرت رو خواسته.»
    مهرداد و سربازان شمشیرهایشان را کشیدند و به سمت دیوها نشانه رفتند. مهرداد با لحنی آمرانه گفت: «شاهدخت ها رو به داخل راهرو هدایت کنین.» و ارنواز بی آنکه بتواند کاری کند همراه خواهرش به عقب رانده شد و همزمان دو گروه انسان ها و دیوها با هم درگیر شدند.
    قبل از اینکه ارنواز حتی به فکرش خطور کند که با کشیدن شمشیرش به کمک محافظان برود تمام آنها از پای در آمده بودند. از دیوها سفید و دیو سیه پوست که مقابل او کوتاه و لاغر به نظر می رسید مانده بودند. ارنواز نام او را به یاد آورد. ارتنگ دیو. مهرداد با آخرین رمقش دستش را به سوی شمشیرش که در کنارش افتاده بود برد. قبل از اینکه دستش به آن برسد دیو سیاه پوست پایش را بر سینه مجروح او گذاشت و مهرداد فریادی از درد کشید. سفید قدمی به جلو آمد.
    ارنواز کنترل خودش را به دست گرفت، شمشیرش را کشید و با خروج از راهرو با سفید رو در رو شد. دیو با نگاه به او لبخندی بر لب آورد، بعد به سمتی دیگر نگریست و غرید: «پات رو از روی اون انسان بردار، ارتنگ.»
    دیو دیگر خنده ای سر داد و برگشت تا با دیو قدبلندتر و تنومندتر روبرو شود. غرید: «و دقیقا چرا باید این کار رو بکنم؟»
    سفید با بی حوصلگی غرید: «چون من می گم.»
    «چون تو می گی؟ تو هیچ چیز نیستی. دلیلی نیست که ازت اطاعت کنم. ضحاک به من خیلی بیشتر از تو اعتماد داره. و تا چند ساعت دیگه اعتمادش به من بیشتر می شه. فقط کافیه بفهمه این من بودم که حدس زدم دخترای جمشید از این راه مخفی فرار می کنن تا ...»
    سپید به او مهلت نداد که حرفش تمام شود. خنجری که در دست داشت را بالا برد، و در کمال حیرت آن را در شانه همراهش فرو کرد. ارتنگ زوزه ای از درد کشید و در حالی که شانه اش را با دست دیگر گرفته بود روی زانوهایش افتاد. مهرداد به سختی بلند شد و شمشیر خود را در سینه ارتنگ فرو کرد و بیرون کشید تا جسد او بر زمین بیفتد. بعد به کنار ارنواز آمد زمزمه کرد: «شما فرار کنین بانو. خواهرتون رو به جای امنی برسونین. من جلوش رو می گیرم.»
    لبخند سفید پهن تر شد. او تکرار کرد: «آخرین کاریه که می خوام انجام بدم اینه که بهتون آسیب بزنم.» و بی هیچ کلامی دیگر رو برگرداند و از مسیری که آمده بود بازگشت.
    ارنواز به مهرداد نگریست. زخم پایین تنه اش بسیار بد به نظر می رسید و خون ریزی شدیدی داشت. شهرناز ارنواز را کنار زد و جلوی سرباز زانو زد تا زخم را از نزدیک بررسی کند. ولی مهرداد قدمی به عقب برداشت و از دسترس او خارج شد. گفت: «خواهش می کنم فرار کنین. تا دیر نشده.» ثانیه ای بعد جسد بی جانش بر زمین افتاد.
    حقيقت از آن چـــــه در نـــــوشته هـــــایم مـــــی خوانیـــــد،
    تلـــــختـــــر است.
    .
    .
    .
    .
    .
    بله از اتاق فرمان اشاره می کنن زر نزن تو کی چیز غمگین نوشتی آخه ؟ اسکل!

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کاربران برچسب زده شده

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
اکنون ساعت ۰۶:۲۵ بعد از ظهر برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد..
Powered by vBulletin® Version 4.2.2
Copyright © ۱۳۹۶ vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
فارسی سازی توسط وی بی ایران
User Alert System provided by Advanced User Tagging v3.0.8 (Pro) - vBulletin Mods & Addons Copyright © 2018 DragonByte Technologies Ltd.


کلیه حقوق برای وبگاه کالیمدور محفوظ است.

طراحی و اجرا: Almas WD