تابلو اعلانات
تـوجــه
نمایش نتایج: از 1 به 6 از 6

موضوع: Mortal Life

  1. #1
    کاربران عضو Devora آواتار ها آپلود عکس
    آفلاین
    وضعیت:

    تاریخ عضویت
    دی ۱۳۴۸
    محل سکونت
    وطنم
    شغل
    نویسنده، نوازنده، طراح، ایده پرداز، مدیر و...
    نوشته ها
    31
    شماره عضویت
    264
    میانگین پست در روز
    0.00
    تشکر ها
    14
    از این کاربر 56 بار در 30 ارسال تشکر شده است.
    My Mood
    Khaste

    3 Mortal Life

    Mortal Life
    Book 1

    Prologue
    صدای فریاد ها تنها چیزی بود که می شنید و در تاریکی حس می کرد. نمی دانست از کجا می آیند و متعلق به چه کسی هستند. دلش به حال صاحب آن صدا ها می سوخت. مسلما درد زیادی را تحمل می کرد. آیا هیچکس لایق تحمل چنین دردی بود؟ با خود آرزو می کرد که ای کاش می توانست او را ببیند، شاید بتواند کمکی کند. اما بعد پشیمان شد. می دانست که تحمل دیدن فردی که اینگونه عذاب می کشد را ندارد. به علاوه او نمی تواسنت حرکت کند، پس کمکی هم از دستش بر نمی آمد. سعی کرد بفهمد صدا از کدام طرف می آید اما در این کار هم موفق نشد. انگار آن صدا از همه طرف می آمد و از هیچ طرف نمی آمد. او نمی خواست این شرایط را درک کند. او فقط میخواست از عذابی که با شنیدن آن صدا و ناتوانی برای انجام کاری، به او تحمیل شده بود نجات پیدا کند. اما بعد که به عذاب صاحب آن صدا فکر می کرد از خود خجالت زده می شد.
    به راستی او عذاب بیشتری می کشید یا صاحب صدا؟ صاحب صدا حداقل می توانست فرباد بکشد. اگر می خواست می توانست حرف بزند. اما او توانایی هیچ کاری را نداشت. راستی حرف زدن چگونه بود؟ تلاش کرد صدایی تولید کند اما نمی توانست دهانش را تشخیص دهد. آیا او دهانی داشت؟
    دوست نداشت در مورد وجودیت خودش فکر کند. نمی خواست بداند کجاست و چرا اینجاست. اما مجبور بود. سوال ها یکی پس از دیگری می آمدند و او بدون اینکه جوابی پیدا کند به آنها فکر می کرد. و این اصلا باعث نمی شد حواسش از فریاد ها پرت شود. فریاد ها ادامه داشت اما فریاد های بی صدای او بلند تر بودند.
    او نمی خواست چیزی ببیند، پس آن نور چه بود؟ از کجا می آمد؟ کی شروع شد؟ آن نور هم مثل بقیه چیز ها معلوم نبود از کجا می آید. از خودش؟ او مرکز آن نور بود، این را تشخیص می داد. اما او اصلا از کجا می دانست نوری هست؟ او که هنوز نمی دید. نه... نباید به ان فکر می کرد. نمی خواست بداند. اما آگاهی همچنان سعی می کرد خودش را به او تحمیل کند.
    او همه چیز را پس می زد. سعی کرد نور را خاموش کند و یا حداقل نادیده بگیردش. اما این غیر ممکن بود. او نمی توانست خودش را نادیده بگیرد. می توانست؟ سعی می کرد این را برای خودش انکار کند اما مدام میپرسید که: من چه هستم؟ کجا هستم؟ آیا اصلا منی وجود دارد؟
    جواب ها را نمی دانست. سوال ها تکرار می شدند اما او سعی نمی کرد به آنها پاسخ دهد. چرا که به نظرش پاسخ ها آنقدر وحشتناک بودند که... او فقط نمی خواست بداند. تنها چیزی که می خواست این بود که صدا ها را خاموش کند. سوال تکرار شد: منبع صدا کجاست؟


  2. 4 کاربر مقابل از Devora عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند .

    -Master- (۹ام مرداد ۱۳۹۴),Fox (۹ام مرداد ۱۳۹۴),mamad.d (۷ام شهریور ۱۳۹۴),جیمی لنیستر (۱۲ام مرداد ۱۳۹۴)

  3. #2
    کاربران عضو Fox آواتار ها آپلود عکس
    آفلاین
    وضعیت:

    تاریخ عضویت
    شه‍ ۱۳۹۳
    نوشته ها
    132
    شماره عضویت
    68
    میانگین پست در روز
    0.11
    تشکر ها
    148
    از این کاربر 175 بار در 80 ارسال تشکر شده است.
    devora عزیز
    اگه امکان داره درباره این متن توضیح بده !
    اگه داستانه که خیلی لایک داره
    اگر نوشته است که هیجان کاذب میده فقط .
    در مجموع با توجه به اینکه من فق در دنیای فانتزی وارکرافت بودم شاید خیلی ها هم اینطور باشن . اگه قراره فانتزی یا داستانهای دنباله دار دیگری داشته باشیم ممنون می شم توضیحات لازم درباره آن را برامون همین جا بزارید
    با تشکر Fox

  4. کاربر مقابل از Fox عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    جیمی لنیستر (۱۲ام مرداد ۱۳۹۴)

  5. #3
    کاربران عضو Devora آواتار ها آپلود عکس
    آفلاین
    وضعیت:

    تاریخ عضویت
    دی ۱۳۴۸
    محل سکونت
    وطنم
    شغل
    نویسنده، نوازنده، طراح، ایده پرداز، مدیر و...
    نوشته ها
    31
    شماره عضویت
    264
    میانگین پست در روز
    0.00
    تشکر ها
    14
    از این کاربر 56 بار در 30 ارسال تشکر شده است.
    My Mood
    Khaste
    اینی رو که دیدی پرولوگ، یعنی مقدمه کتاب مرتال لایف بود. نمیتونم اطلاعاتی در مورد این که قضیه چیه بدم چون بخش هایی از داستان لو میره.
    فصل اول رو میذارم به زودی براتون.
    داستان بلنده. آشنا میشید باهاش.


  6. کاربر مقابل از Devora عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    جیمی لنیستر (۱۲ام مرداد ۱۳۹۴)

  7. #4
    کاربران عضو Mina.r آواتار ها آپلود عکس
    آفلاین
    وضعیت:

    تاریخ عضویت
    مر ۱۳۹۴
    محل سکونت
    Shiraz
    نوشته ها
    2
    شماره عضویت
    268
    میانگین پست در روز
    0.00
    تشکر ها
    14
    از این کاربر 7 بار در 2 ارسال تشکر شده است.
    My Mood
    Ghamgin
    یه خورده متن سنگینی بود کلمه ی تکراری هم زیاد داشت
    ولی در کل عالی بود باید دقت کنی تا بفهمی نوشته چی میگه
    منتظر فصل ۱ هستم
    من انگشت میزنم

  8. کاربر مقابل از Mina.r عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    جیمی لنیستر (۱۲ام مرداد ۱۳۹۴)

  9. #5
    کاربران عضو آپلود عکس
    آفلاین
    وضعیت:

    تاریخ عضویت
    خر ۱۳۹۴
    نوشته ها
    5
    شماره عضویت
    252
    میانگین پست در روز
    0.01
    تشکر ها
    12
    از این کاربر 20 بار در 11 ارسال تشکر شده است.
    ماجرای جالب و جذابی داشت...ممنون...منتظر ادامش هستم^__^

  10. کاربر مقابل از hana.asadi عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    جیمی لنیستر (۱۲ام مرداد ۱۳۹۴)

  11. #6
    کاربران عضو Devora آواتار ها آپلود عکس
    آفلاین
    وضعیت:

    تاریخ عضویت
    دی ۱۳۴۸
    محل سکونت
    وطنم
    شغل
    نویسنده، نوازنده، طراح، ایده پرداز، مدیر و...
    نوشته ها
    31
    شماره عضویت
    264
    میانگین پست در روز
    0.00
    تشکر ها
    14
    از این کاربر 56 بار در 30 ارسال تشکر شده است.
    My Mood
    Khaste
    خوب.. فصل یک بسیار ساده تر از مقدمه هست. این هم فصل یک:
    __________________________________________________ _________________________
    Part1
    به سختی چشمانش را باز کرد، اما همچنان تار می دید. سکوت محض اطرافش را فرا گرفته بود و به سختی نفس می کشید. به پشت روی تخت راحت دو نفره ای دراز کشیده بود و به پارچه سرخ رنگی که بالای سرش آویزان بود خیره شده بود. به سختی به ملافه های تخت چنگ زد و خودش را بلند کرد. درست به یاد نمی آورد کجاست. کمی که فکر کرد فهمید اصلا نمی داند کجاست. دیوار های سنگی با پرده های بلند گرانقیمت و عنواع وسایل تزئینی و جنگی پوشانده شده بودند، اما او فقط به دنبال در خروجی می گشت. آن در سرخ رنگ چوبی بزرگ. با اخمی خود را از تخت پایین کشید. اکثر لوازم اتاق سرخ رنگ بودند. پرده ها، تخت، درب و حتی میز ها را از چوب سرخ انتخاب کرده بودند. و همه چیز گرانقیمت و شاهانه بود.
    تلو تلو خوران و گیج به سمت در رفت و خود را روی آن انداخت. دستگیره اش به نظر از طلا بود. به آن چنگ زد و در را رو به بیرون باز کرد. با یک راهروی بزرگ با چندین در از هر دو طرفش روبرو شد. دیوار ها سنگی و به نظر قدیمی بودند، اما در ها همه نو به نظر می رسیدند و برق می زدند. فرش قرمز بلندی کف راهرو پهن بود و شمع دان های پایه بلند و آتش دان های سقفی محیط را روشن کرده بودند. در مجموع آن فضا این حس را به او میداد که در انتهای راهروی یک هتل قدیمی، خیلی قدیمی ایستاده. نمی دانست به کجا برود، حدس می زد در های هر دو طرف به اتاق هایی مثل اتاقی که از آن بیرون می آید باز می شوند پس از آنها اجتناب کرد و در حالی که کم کم سعی می کرد تعادل خودش را به دست آورد به سمت انتهای راهرو پیش رفت.
    وقتی به انتهای راهرو رسید جز سرگیجه ای اندک مشکلی نداشت. راهروی اول به یک دو راهی منتهی می شد. راهرو سمت چپ به پلکانی به سمت پایین منتهی می شد و راهرو سمت راست پلکانی به سمت بالا داشت. هر دو راهرو با در ها مشابهی پر شده بودند.
    راه سمت چپ را در پیش گرفت و مواظب بود سر و صدایی ایجاد نکند. از چیزی می ترسید. نمی خواست توجهی به خودش جلب کند، چرا که حتی خودش هم نمی دانست هدفش از این کار ها چیست. سوالی نامفهوم در ذهنش وجود داشت. او به دنبال جواب نمی گشت، به دنبال سوال بود.
    ***
    -تو اینجا چکار می کنی؟ دکتر راه رفتن رو برات ممنوع کرده.
    -چی؟
    البته... این سوالی نبود که به دنبالش می گشت. او از پله ها پایین امده بود و همین که آخرین پله را پایین آمد دختری که قدش تا زیر دماغ او می رسید از پشت دیوار بیرون آمد و با خشم توبیخش کرد. دختر موی سیاه بلندی داشت و با این که کوتاه تر از او بود چنان از بالای دماغ ظریفش چشمان آبی رنگش را به او دوخته بود که انگار رئیس اوست. با آن تیشرت قرمز و شلوار جین اما، اصلا شبیه رئیس ها نبود.
    -سریع برگرد توی تختت. تا وقتی مریضی من مسئولم. و الان بهت دستور میدم برگردی توی تختت.
    ناخوداگاه از دهانش پرید:« ولی مگه نگفتی دکتر راه رفتن رو غدقن کرده؟ برگشتنم شامل مقدار بیشتری راه رفتن نمیشه؟»
    با این که اصلا نمی دانست دختر از چه حرف می زند از جواب خودش خوشش آمد و به دختر که سه چهار قدم بین خودشان را با عصبانیت طی می کرد نیشخند زد. دختر انگشت اشاره اش را روی سینه او گذاشت و سعی کرد با ناخن لاک سرخ زده اش او را عقب براند:« توی احمق حتی لباس هم تنت نکردی.»
    آنجا بود که برای اولین بار به سر تا پای خودش نگاه کرد. جز یک شرتک راحتی هیچ چیز به تن نداشت و پوست به شدت سفیدش در معرض دید هر کسی که آن اطراف بپلکد بود. فریاد ناتوانی زد:« آه خدای من.»
    دختر بازویش را گرفت و او را به سمت بالای پلکان هدایت کرد:« آره همینی که تو میگی. اصلا حالت خوب نیست. اما به هر حال باعث مسرته که بالاخره به هوش اومدی. کم کم بعضیا داشتن نگرانت می شدن.»
    در حالی که به همراه دختر با عجله از پلکان بالا می رفت گفت:«هان؟ یه لحظه صبر کن ببینم. من کجام؟»
    -شوخیت گرفته؟ توی عمارتی دیگه. هی... تو فقط اسراحت کن. من حواسم به همه چی هست.
    -تو از من میخوای که بهت اعتماد کنم؟
    و این را با لحن بدی گفت. دختر چهره در هم کشید و در سکوت او را به سمت اتاق، در انتهای راهرو پیش برد. وقتی وارد اتاق شد در را پشت سرش بست و از پشت قفل کرد:« استراحت کن. کار احمقانه ای نکن.»
    صدا یا نشانه ای که نشان دهد دور شده در کار نبود، پس او بهترین کاری که به نظرش می رسید را انجام داد. روی تخت دو نفره دراز کشید و در حالی که چشمانش را بسته بود سعی کرد سر در بیاورد.
    پشت در، دختر برای مدتی منتظر ماند و به صدا های داخل اتاق گوش داد. وقتی خبری نشد به آرامی راه آمده را برگشت و سر دو راهی انتهای راهرو به سمت راست پیچید و بالا رفت. جایی که به جای یک راهرو دیگر تالار بزرگی وجود داشت که جمعیت صد نفره ای در آن جمع بودند و به آرامی در گوش هم پچ پچ می کردند. از وسط آن جمعیت گذشت و در انتهای تالار خود را به مردی بلند قد و ریز نقش رساند که به عصای تیره ای تکیه داده بود و با خانمی بسیار جوان تر از خود بگو و بخند می کرد. وقتی نزدیک شدن او را دید از همراهش معذرت خواهی کرد و کمی فاصله گرفت تا با او صحبت کند:« بانو الیزابت الگریک! چه کمکی از دست من بر میاد؟»
    -مریضت بیدار شده بود طبیب، و به محض بیداری لخت و برهنه توی راهرو ها راه افتاده بود.
    طبیب عصبی شد:« چرا گذاشتید راه بره؟ مگر نگفتم وقتی به هوش آمد حق راه رفتن نداره؟»
    -من اونجا نبودم، و فکر نکنم او در حالت بی هوشی دستورات شما رو شنیده باشه. اما من نگران راه رفتنش نیستم. گیج میزنه طبیب.
    طبیب به ریش کوتاهش چنگ زد و بعد از لحظه ای به آرامی الیزابت الگریک را از جلوی راهش کنار زد و به سمت پلکان خروجی به راه افتاد:« باید سری به مریضم بزنم.»
    الیزابت جلویش را گرفت:« الان باید استراحت کنه. رهاش کن.»
    -اون مریض منه. تو داری به من درس میدی چطور با مریضم رفتار کنم؟
    -تو داری برای خانواده من کار میکنی طبیب. پس مطابق دستورات من عمل میکنی. وقتی میگم بذار استراحت کنه تو میذاری استراحت کنه.
    طبیب بعد از چند لحظه رنگ عوض کردن عصایش را به آرامی به زمین کوبید و به سمت خانم جوانی که قبلا با او صحبت می کرد به راه افتاد. الیزابت با خودش فکر کرد: اصلا چرا به این احمق گفتم؟
    نگاهی به زنان و مردان پولدار در سرتاسر سالن انداخت: آه واقعا که... این مهمونی خسته کننده هست. نگاهشون کن... مثل مجسمه ایستادند و با هم حرف میزنند. هیچ مراسم رقصی هم که در کار نیست. خوب شد ام پی تری پلیرم رو همراهم آوردم...
    ام پی تری پلیرش را آماده کرد و گوشی ها را توی گوشش گذاشت. اما بعد از آن فکرش نه متوجه موسیقی بود و نه متوجه مهمانی. فکرش به جاهای دوری رفته بود. جاهایی تاریک و وحشتناک که همه افراد حاظر در مهمانی، حتی شجاعترین هایشان ترجیح می دادند حتی برای لحظه ای آن را به کلی از بین ببرند. حتی با این که می دانستند آن بالاخره سراغ خودشان هم می آمد.
    و در آن وضعیت تیره و تاریک... او بیمار شد، و حال که به هوش آمده بود هم به نظر گیج تر از آن بود که بتواند کاری بکند. الیزابت الگریک با صدایی آرام که خودش هم درست نشنید گفت:« مجبور بودی همه وظایف رو گردن من بندازی؟»
    دستی از پشت شانه اش را لمس کرد و او را از جا پراند. گوشی را از گوشش در آورد و به معلمش که به او لبخند می زد نگاه کرد:« نگران چی هستی؟ چرا سعی نمی کنی از مهمانی لذت ببری؟»
    -من لذتی توی این مهمانی نمی بینم. نه موسیقی ای، نه هیچ چیز جالبی... فقط پچ پچ می کنند.
    -شاید. اما چیزی تو رو نگران کرده.
    -میدونید که...
    -بله بله... اما تا اون موقع فاصله زیادی هست. نباید با فکر کردن به آن خودت رو حالا خسته کنی.
    -اگر تا اون موقع به بهبودی کامل نرسه چی؟ من نمی تونم این مسوئلیت رو به دوش بکشم.
    -او به زودی بیدار میشه دخترم. نگران چیزی نباش.
    -در واقع بیدار شده استاد تان. اما... حالش خوب نیست.
    -عالیه. پس دیگه نگران چی هستی؟ اگر به هوش اومده که دیگه جای نگرانی نیست.
    -متوجه نیستید. به نظرم امادگیش رو نداشته باشه. او... گیج بود. حتی نمی دانست لباس تنش هست یا نه.
    -بهش فرصت بده. قول میدم دو سه روز آینده مثل روز اولش شده باشه.
    -امیدوارم استاد. امیدوارم...


  12. 4 کاربر مقابل از Devora عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند .

    amirdalton (۱۰ام مرداد ۱۳۹۴),mamad.d (۷ام شهریور ۱۳۹۴),Mina.r (۱۰ام مرداد ۱۳۹۴),جیمی لنیستر (۱۲ام مرداد ۱۳۹۴)

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کاربران برچسب زده شده

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
اکنون ساعت ۰۶:۲۴ بعد از ظهر برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد..
Powered by vBulletin® Version 4.2.2
Copyright © ۱۳۹۶ vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
فارسی سازی توسط وی بی ایران
User Alert System provided by Advanced User Tagging v3.0.8 (Pro) - vBulletin Mods & Addons Copyright © 2018 DragonByte Technologies Ltd.


کلیه حقوق برای وبگاه کالیمدور محفوظ است.

طراحی و اجرا: Almas WD