تابلو اعلانات
تـوجــه

نمایش نتیجه های نظرسنجی ها: داستان رو در چه سطحی میبینید؟

رأی دهندگان
3. شما نمی توانید در این نظرسنجی رای دهید.
  • عالی

    1 33.33%
  • خوب

    1 33.33%
  • متوسط

    1 33.33%
  • ضعیف

    0 0%
نمایش نتایج: از 1 به 7 از 7
  1. #1
    کاربران عضو -Master- آواتار ها آپلود عکس
    آفلاین
    وضعیت:

    تاریخ عضویت
    فر ۱۳۹۴
    نوشته ها
    21
    شماره عضویت
    222
    میانگین پست در روز
    0.02
    تشکر ها
    52
    از این کاربر 38 بار در 17 ارسال تشکر شده است.
    My Mood
    Khoonsard

    9 آزانا-جنگل سفید (داستان بلند)

    با سلام و عرض ادب ؛
    داستانی رو نوشتم که در ادامه میذارم و خوشحال میشوم نظر بدهید.چه مثبت چه منفی
    بخش کوتاهی ازش رو نوشتم.از اون داستان های چند جلدی مورد علاقه خودم هست.اگه استقبال شد و دوست داشتین ادامه اش رو هم مینویسم.
    در ضمن ویراستاری نشده و طبیعتا ممکنه ایراد نگارشی داشته باشه.

  2. 2 کاربر مقابل از -Master- عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند .

    Illidan Stormrage (۱۹ام مرداد ۱۳۹۴),جیمی لنیستر (۱۲ام مرداد ۱۳۹۴)

  3. #2
    کاربران عضو -Master- آواتار ها آپلود عکس
    آفلاین
    وضعیت:

    تاریخ عضویت
    فر ۱۳۹۴
    نوشته ها
    21
    شماره عضویت
    222
    میانگین پست در روز
    0.02
    تشکر ها
    52
    از این کاربر 38 بار در 17 ارسال تشکر شده است.
    My Mood
    Khoonsard
    مقدمه

    هوا اندکی سرد اما دلنشین بود.بوی چای گل رز در فضا احساس مطلوبی ایجاد می کرد.درسکوی خانه ای چوبی مردی قدبلند با شانه هایی استوار و با ردایی به رنگ آبی روشن نشسته بود و به جنگل های دوردست نگاه می کرد.چند ماه بعد زمستانی دیگر در راه بود.
    زمان های کمی بود که براوم* فرصت داشت تا آسوده باشد و این یکی از آن زمان ها بود.حال به گذشته فکر میکرد.دورانی که تمام سال را اینچنین در آسودگی به سر می برد.بدین فکر میکرد که شاید یک روز گذشته اش داستانی شود که مادری به فرزندش به وقت خواب می گوید.
    زمانی جوانی بود کم تجربه که رویای مبارز شدن را در سر داشت و نمی دانست دست سرنوشت چه مسیری را برایش رقم خواهد زد.مسیری بس دشوار! اما هر چیز بهایی دارد و او بهایش را پرداخت کرد تا توانست به چیزهایی بسیار فراتر از رویای جوانی اش دست یابد.
    ویرایش توسط -Master- : ۸ام مرداد ۱۳۹۴ در ساعت ۰۸:۴۴ بعد از ظهر

  4. 4 کاربر مقابل از -Master- عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند .

    Illidan Stormrage (۱۹ام مرداد ۱۳۹۴),Mina.r (۱۰ام مرداد ۱۳۹۴),کین شین (۱۰ام مرداد ۱۳۹۴),جیمی لنیستر (۱۲ام مرداد ۱۳۹۴)

  5. #3
    کاربران عضو -Master- آواتار ها آپلود عکس
    آفلاین
    وضعیت:

    تاریخ عضویت
    فر ۱۳۹۴
    نوشته ها
    21
    شماره عضویت
    222
    میانگین پست در روز
    0.02
    تشکر ها
    52
    از این کاربر 38 بار در 17 ارسال تشکر شده است.
    My Mood
    Khoonsard
    ***
    اطراف برکه حشراتی در حال پرواز بودند.به راستی تمام زندگی انها همین برکه بود.فاصله تولد تا مرگشان.هرچند کوتاه.
    براوم شانزده ساله در حالی که در جایی کمی دورتر نشسته بود به اینها فکر می کرد.علاقه ای به نزدیک شدن نداشت.او ترجیح میداد از دور اوضاع را بررسی کند.حال زمان بازگشت بود.کلاه لبه دار قهوه ای رنگش را به سر گذاشت و به راه افتاد.از برکه تا خانه مسیری طولانی نبود اما همین فاصله نیز پر از مناظر زیبا بود.درختان با فاصله کمی از یکدیگر و پرندگانی که لا به لای شاخه هایش آوازی زیبا سر میدادند.
    اما او به هیچکدام از اینها توجه ای نداشت.از ابتدای تولد در این مکان زندگی کرده بود.حال می خواست به مکان های مختلف سفر کند.این چیزی بود که مدتها به آن فکر کرده بود.غرق در همین افکار بود که به خانه رسید.خانه انها در زیر تپه سنگی واقع شده بود که مانع از تابش نور مستقیم آفتاب میشد و اکثر اوقات سایه ای دلچسب ایجاد میکرد.
    اطراف خانه سبزی کاری های اندکی بود که با حصار چوبی کوتاهی پوشانده شده بود.از خانه بوی غدا می آمد.او درب چوبی خانه را باز کرد و به سمت اتاقش در طبقه دوم رفت.چیزی به شام نمانده بود.
    پدرش مردی هیزم شکن بود . معمولا به هنگام تاریکی هوا به خانه بازمیگشت.در زمان جوانی در ارتش پادشاه خدمت می کرد اما بعدها ترجیح داده بود تا زندگی ساده ای داشته باشد.در کنار خانواده و در کلبه ای دوردست به دور از هر دغدغه ای.به نظر می رسید حال هرآنچه را که می خواست در اختیار داشت.
    براوم اما چنین فکر نمی کرد.او ارامش بیش از حد را کسل کننده میدانست.بارها و بارها به این مسائل فکر کرده بود.تصمیم داشت روز اول تابستان به دنبال سرنوشتش گام بردارد.کمتر از دوهفته تا شروع تابستان باقی مانده بود و او این زمان را مشتاقانه به انتظار می نشست.
    ویرایش توسط -Master- : ۸ام مرداد ۱۳۹۴ در ساعت ۰۸:۵۳ بعد از ظهر

  6. 3 کاربر مقابل از -Master- عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند .

    Illidan Stormrage (۱۹ام مرداد ۱۳۹۴),کین شین (۱۰ام مرداد ۱۳۹۴),جیمی لنیستر (۱۲ام مرداد ۱۳۹۴)

  7. #4
    کاربران عضو -Master- آواتار ها آپلود عکس
    آفلاین
    وضعیت:

    تاریخ عضویت
    فر ۱۳۹۴
    نوشته ها
    21
    شماره عضویت
    222
    میانگین پست در روز
    0.02
    تشکر ها
    52
    از این کاربر 38 بار در 17 ارسال تشکر شده است.
    My Mood
    Khoonsard
    * * *
    «برای سفر آماده ای؟» این را براوم به دوستش نیو گفت.
    زمانی که نیو هفت سال داشت خانواده اش توسط غارتگران کشته شده بودند.آن روز او به همراه براوم برای بازی به جنگل رفته بودند.دیر هنگام که نیو به خانه بازگشت خانه را سوخته دید.مزرعه کوچکشان نیز به غارت رفته بود.
    از آن روز زندگی برای نیو تغییر کرد.او برای گذران زندگی میبایست کار میکرد اما دوستی او و براوم از آن هنگام حفظ شده بود.او از همان ابتدا نیو را در جریان رویاهایش قرار داده بود و آنها با هم برای زندگی و سفرشان برنامه ریزی کرده بودند.
    نیو پاسخ داد :« طبق نقشه سه روز دیگر حرکت میکنیم.بری من مانعی وجود ندارد اما تو باید این موضوع را کاملا مخفی نگاه داری.می دانی که پدر و مادرت مخالفت خواهند کرد.می توانی شمشیر پدرت را با خود بیاوری؟»
    براوم با لحنی قاطع پاسخ داد :« آری.فکرش را کرده ام.آن را با خود می آورم.»
    از زمان کودکی پدرش با او شمشیر زنی تمرین می کرد.او همیشه به براوم میگفت باید بتواند از خود و خانواده اش محافظت کند.گاهی با سلاح و گاهی با فکرش.
    براوم ادامه داد : «راستی.من مقداری غذا نیز با خود آوردم اما در ادامه همانطور که گفتی باید بر مهارت تو در شکار استفاده کنیم.»
    نیو پوزخندی زد و گفت : «خیالت راحت باشد.تو که مهارت من را دیده ای.بیا یکبار دیگر نقشه را بررسی کنیم.»
    او نقشه چرمی ای از سرزمینش آزانا را که از بازار تهیه کرده بود روی زمین پهن کرد.


    برای دیدن سایز بزرگ روی عکس کلیک کنید

نام: Full_map.jpg
مشاهده: 29
حجم: 88.8 کیلو بایت

    سپس ادامه داد :«به طرف شمال به سمت چنگل سفید می رویم.»
    براوم با تعجب گفت : «اما قرار ما این نبود.آنجا خیلی _ »
    نیو با لحنی جدی گفت :« خطر بخشی از سفر ماست.آری قرار بود به سمت پایتخت برویم اما انجا برایمان چیزی نیست.خوب می دانی اینگونه ملحق شدن به ارتش چه معنایی دارد.هدف ما این نبود.بگذار سرنوشت مسیر درست را برایمان انتخاب کند.»
    براوم لحظاتی اندیشید و سپس به آرامی سری به نشانه تایید تکان داد.
    Elune be with you

  8. 3 کاربر مقابل از -Master- عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند .

    Illidan Stormrage (۱۹ام مرداد ۱۳۹۴),کین شین (۱۰ام مرداد ۱۳۹۴),جیمی لنیستر (۱۲ام مرداد ۱۳۹۴)

  9. #5
    کاربران عضو آپلود عکس
    آفلاین
    وضعیت:

    تاریخ عضویت
    خر ۱۳۹۴
    نوشته ها
    5
    شماره عضویت
    252
    میانگین پست در روز
    0.01
    تشکر ها
    12
    از این کاربر 20 بار در 11 ارسال تشکر شده است.
    خیلیییییی قشنگ و جذاب بود...عالی بود برکلاااا...فقط به نظر من یه اشکال کوچولو وجود داشت اونم توصیفات بود...توصیفات توی داستان خیلی کم بودن ...توصیفاتت از محیط عالی بود و من محیط رو لمس کردم اما ادما نه...هیچ ایده ای از قیافشون نداشتم یکم توصیفات داستانو بیشتر کن... همین کمبود توصیفات باعث شد فک کنم خیلی داری تند میری جلو^__^
    موفق باشی^__^

  10. 5 کاربر مقابل از hana.asadi عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند .

    -Master- (۹ام مرداد ۱۳۹۴),Illidan Stormrage (۱۹ام مرداد ۱۳۹۴),Mina.r (۱۰ام مرداد ۱۳۹۴),کین شین (۱۰ام مرداد ۱۳۹۴),جیمی لنیستر (۱۲ام مرداد ۱۳۹۴)

  11. #6
    کاربران عضو Mina.r آواتار ها آپلود عکس
    آفلاین
    وضعیت:

    تاریخ عضویت
    مر ۱۳۹۴
    محل سکونت
    Shiraz
    نوشته ها
    2
    شماره عضویت
    268
    میانگین پست در روز
    0.00
    تشکر ها
    14
    از این کاربر 7 بار در 2 ارسال تشکر شده است.
    My Mood
    Ghamgin
    قشنگ بود منتظر ادامش هستم
    فقط توصیفاتشو بیشتر کن
    من انگشت میزنم

  12. 6 کاربر مقابل از Mina.r عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند .

    -Master- (۱۰ام مرداد ۱۳۹۴),amirdalton (۱۰ام مرداد ۱۳۹۴),hana.asadi (۱۰ام مرداد ۱۳۹۴),Illidan Stormrage (۱۹ام مرداد ۱۳۹۴),کین شین (۱۰ام مرداد ۱۳۹۴),جیمی لنیستر (۱۲ام مرداد ۱۳۹۴)

  13. #7
    کاربران عضو آپلود عکس
    آفلاین
    وضعیت:

    تاریخ عضویت
    شه‍ ۱۳۹۴
    نوشته ها
    1
    شماره عضویت
    283
    میانگین پست در روز
    0.00
    تشکر ها
    2
    از این کاربر 1 بار در 1 ارسال تشکر شده است.
    زیباست و من منتظر ادامه

  14. کاربر مقابل از mamad.d عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    -Master- (۱۰ام شهریور ۱۳۹۴)

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کاربران برچسب زده شده

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
اکنون ساعت ۰۶:۲۷ بعد از ظهر برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد..
Powered by vBulletin® Version 4.2.2
Copyright © ۱۳۹۶ vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
فارسی سازی توسط وی بی ایران
User Alert System provided by Advanced User Tagging v3.0.8 (Pro) - vBulletin Mods & Addons Copyright © 2018 DragonByte Technologies Ltd.


کلیه حقوق برای وبگاه کالیمدور محفوظ است.

طراحی و اجرا: Almas WD