تابلو اعلانات
تـوجــه
نمایش نتایج: از 1 به 10 از 10
  1. #1
    کاربران عضو بازی خور آواتار ها آپلود عکس
    آفلاین
    وضعیت:

    تاریخ عضویت
    مه‍ ۱۳۹۳
    محل سکونت
    مشهد
    شغل
    علاف بیکار موفت خور انگل اچتماع
    نوشته ها
    401
    شماره عضویت
    85
    میانگین پست در روز
    0.31
    تشکر ها
    737
    از این کاربر 755 بار در 289 ارسال تشکر شده است.
    My Mood
    Khaste

    قهرمانان و هیولا های داستان گروهی

    سلام
    دوستانی که می خواهند توی داستان گروهی شرکت کنند .شخصیت خودشون رو مطابق با معیار هایی که توی تاپیک "نظر سنجی برای قسمت بعد داستان گروهی"معرفی کنند.
    نکته:این تاپیک حکم محل ثبت نام رو داره
    نکته:اگر کاربری ثبت نام کند و شخصیتی غیر از خنثی انتخواب کند و بدون دلیل موجه از داستان نویسی دست بردارد.به شدت توبیخ خواهد شد.و اخطار می گیرد.
    Evil Always Find a Way

  2. 5 کاربر مقابل از بازی خور عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند .

    AMiR (۲۱ام فروردین ۱۳۹۴),amirmitso (۱۹ام فروردین ۱۳۹۴),durotan frostwolf (۲۶ام فروردین ۱۳۹۴),irooni (۱۹ام فروردین ۱۳۹۴),جیمی لنیستر (۲۵ام فروردین ۱۳۹۴)

  3. #2
    کاربران عضو Lucky آواتار ها آپلود عکس
    آفلاین
    وضعیت:

    تاریخ عضویت
    آذ ۱۳۹۳
    نوشته ها
    272
    شماره عضویت
    162
    میانگین پست در روز
    0.22
    تشکر ها
    426
    از این کاربر 465 بار در 206 ارسال تشکر شده است.
    من از اونجا که در داستان قبلی جا موندم همون شخصیت قبلی رو دارم :دی

    شخصیت : خنثی

    اکی هستم به معنی خوش شانس :
    شخصیت گیج . مدهوشی دارم .سرگذشتم معلوم نبست .نصف اوقات خوابم .نصف دیگش هم حواسم پرته .معمولا دست کم گرفته می شم یا کسی متوجه من نمی شه ....خب به جز مواقعی که لازم بدونم کسی متوجهم شه .استاد گول زدن و تغیر چهره هستم .به طرز عجیب و غیر قابل باوری خوش شانس هستم .ارتباطات نامعلومی با اژدهایان نگهبان رویا و زمان دارم.و به واسطه ی قدرت هایی که در حیطه ی زمان و رویاها دارم موجود مرموزی به نظر می یام.وقتی لازم باشه سوپرایزهای زیادی توی آستینم دارم .به راحتی می تونم افراد رو دچار شک و تردید کنم.ذهن افراد رو می خونم .خوشم می یاد خودم رو به خنگی بزنم مردم رو گمراه کنم .
    سعی می کنم منفعل باشم و جلب توجه نکنم این جور پیاده کردن اهدافم راحت تره .مردم راحت با من گرم می گیرن ولی کسی من رو نمی شناسه .هیچ کس از قصدم یا این که اصلا قصد و نقشی دارم خبر نداره!
    اگر کسی به من فکر کنه به ازای هر سوالی که بپرسه 2 سواله دیگه براش ایجاد می شه و نهایتا در شک و تردید مطلق فرو می ره .

    ولی من از چیز های زیادی با خبرم...
    زمانی که همه توی وهم و فضای مه آلود گیر کردن من میدونم راه کدوم وره ...

    در فضایی که شک و تردید مثل خوره به جون همه بیافته وقتی تقدیر هزار راه جلوی پای مردم می ذاره من آسوده خاطرم.و البته خب همه مثل من اون قدر لاکی نیستن که آسوده خاطر باشن.
    ممکنه یکی هزار سال من رو بشناسه و سال هزار و یکم چنان سوپرایز بشه که گویی نمی شناخته.
    یه پالادین درون هم دارم که با holy light مرتبطم می کنه نمی ذاره خیلی بازیگوشی کنم یا مردم رو آزار بدم :))
    سر و وضع ظاهریم جوریه که به نظر نمی یاد هیچ قدرت خاصی داشته باشم .خیلی معمولی و سعی می کنم خیلی معمولی هم بمونم.
    دو تا مود فوق پر حرف و ساکت در حد مرگ هم مودای غالبم هست.(به شرطی که خواب نباشم )

  4. 5 کاربر مقابل از Lucky عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند .

    AMiR (۲۱ام فروردین ۱۳۹۴),amirmitso (۱۹ام فروردین ۱۳۹۴),durotan frostwolf (۲۶ام فروردین ۱۳۹۴),irooni (۱۹ام فروردین ۱۳۹۴),جیمی لنیستر (۲۵ام فروردین ۱۳۹۴)

  5. #3
    کاربران عضو paradoxy آواتار ها آپلود عکس
    آفلاین
    وضعیت:

    تاریخ عضویت
    مه‍ ۱۳۹۳
    نوشته ها
    360
    شماره عضویت
    105
    میانگین پست در روز
    0.28
    تشکر ها
    85
    از این کاربر 514 بار در 262 ارسال تشکر شده است.
    My Mood
    Bitafavot
    فكر كنم قبلا گفتم كيم نه?ولي بزارين براتون بگم من چطور اينطوري شدم
    از دوم دبستان.كه بودم بابام منو كتابخونه ميزاشت و تشويقم ميكرد كتاب بخونم كتاب خونه اي كه ميرفتم.اسمش كوثر بود اون موقع دوتا بخش داشت يكي برايه بزرگسالا.يكي هم برايه كودكان بخش كودكانشم فقط داستان داشت راستش اون موقع علاقه كمتري به.داستان داشتم ازين بابت ميرفتم بخش بزرگسالان بدور از چشمه مسئول كتاب خونه كتابايي راجب فتوسنتز و اتم و يه سري كتابه تاريخي ميخوندم اون موقع بيشتر با زيست شناسي حال ميكردم ولي چندسال بعد دوستي پيدا كردم كه زندگيم رو دگرگون كرد اونم علاقه خاصي به فيزيك اون موقع ها داشت ولي.بعده ها تو كاره كامپيوتر رفت خلاصه من با دوستم كتابخونه ميرفتيم و راجب كرمچاله و سياه چاله و ... ميخونديم . گفتم اون موقع راهنمايي بودم?
    بهرحال تو دوران دبيرستان دوستم رفت فني حرفه اي منم رفتم رياضي فيزيك دوستم نا اميد شده بود از سفرتوزمان و اينا ولي من نه سرتون رو درد نميارم سالها سپري شد و من متوجه نكته اي شده بودم كه ديگران توجهي بهش نداشتن فهميدم بارايهه هم نام همديگر رو دفع ميكنن و از كارشونم خسته نميشن با 3/4تا معادله ثابت كردم نيرويه بين دوبار ميتونه شتابه ثابت فزاينده اي داشته باشه.پس باطراحي يه وسيله كه هميشه باريه هم نامو بغله هم نگه ميداشت كارم رو شروع كردم
    وارد جزئيات نميشم ولي طرحم موفقيت آميز از آب درومد و خودم شدم اولين مسافر زمان با اينكه برنامه ريز نكرده بودم دستگاهمم منتقل شد به جايي كه بهش ميگم عدم آخه هيچي اونجا جز دستگاهم نيست پس از ساليانه دراز ياد گرفتم چطور خودم رو شبيه ماهيت نور كنم*و به شكل موجي تلپورت كنم يه ساعتم برايه همينمنظور ساختم و كم كم برايه سفر تو زمان برنامه ريزيش كردم .....
    بعد از سفر به جاهاييكه دانشمندا ميگن جهانايه موازي ولي اونا هم جزئي از خلقتن يه جايي. رو پيدا كردم كه تخييلات اونجا به حقيقت ميپيوست جالب اينه كه هيچ علته فيزيكي وجود نداره كه وجوده همچين جهاني رو نقض كنه ازون ببعدشم براتون گفتم كه با نزدرومو آشنا شدم و..


    من براي داستان قبليم برايه خودم يه پايان درنظر گرفته بودم اما انگار اون پستمم فرستاده نشده بهرحال سعي ميكنم يه جا ذخيره كنم اينطوري .نشه
    اگه واقعا تونستی بفهمی که من به چی فکر می کنم و عقیدم چیه، به خودمم بگو، چون خودمم نمیدونم!

  6. 6 کاربر مقابل از paradoxy عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند .

    AMiR (۲۱ام فروردین ۱۳۹۴),amirmitso (۱۹ام فروردین ۱۳۹۴),durotan frostwolf (۲۶ام فروردین ۱۳۹۴),irooni (۱۹ام فروردین ۱۳۹۴),Lucky (۱۹ام فروردین ۱۳۹۴),جیمی لنیستر (۲۵ام فروردین ۱۳۹۴)

  7. #4
    مدیر ارشد amirmitso آواتار ها آپلود عکس
    آفلاین
    وضعیت:

    تاریخ عضویت
    دی ۱۳۴۸
    محل سکونت
    قرچک
    نوشته ها
    493
    شماره عضویت
    34
    میانگین پست در روز
    0.03
    تشکر ها
    1,252
    از این کاربر 951 بار در 380 ارسال تشکر شده است.
    My Mood
    Khoonsard
    من ردریج هستم زمانی یک مبارز بودم و برای اتحاد شمشیر میزدم در سرزمین وست فال به دنیا اومدم پدرم یک کشاورز بود و ما زندگی آرومی داشتیم تا زمانی که سر و کله ی اورک ها پیدا شد پدر و مادرم توسط اورک ها کشته شدن زمانی که من تنها 14 سال داشتم اورک ها به استورم ویند حمله کردن و من به ناچار همراه با لرد لوتار و شاهزاده واریان به سرزمین های شاه ترنس گریختیم وقتی به لردران رسیدیم من در پایتخت ساکن شدم توسط یک مرد و زن مهربون به فرزند خواندگی پذیرفته شدم و در کنار پدر و مادر ناتنیم بزرگ و بزرگتر شدم.
    در سن 19 سالگی به علت مهارت بالام در مبارزه به خدمت ارتش در اومدم و شدم یکی از نگهبانان شهر در اونجا با یکی از نگهبانان بدجوری رفیق شدم اسمش مایکل بود مایکل برای من یک برادر بود ولی یک ماموریت بین ما جدایی انداخت مایکل به همراه شاهزاده آرتاس به نرثرند سفر کرد و مدتی خبری ازش نداشتم تا این که خبر رسید شاهزاده آرتاس با پیروزی بازگشته من هم از این خبر خیلی خوش حال شدم روز ورود شاهزاده در شهر هیاهوی به پا بود جشنی برای قهرمانان همه مست جشن بودن که صدای فریاد در شهر طنین انداز شد «شاه کشته شد! شاه کشته شد!!!» همه شوکه شده بودن چطور امکان داشت چه کسی این کار رو کرده بود همه در شوک بودن که ارتشی از آندد ها به درون شهر سرازیر شد آندد ها مردم رو قتل عام میکردن مردم دیوانه وار میدویدند ولی هیچ راه فراری نبود من به میدان شهر رفتم تا از مردم دفاع کنم ولی فایده ای نداشت گویی از آسمان آندد میبارید و از زمین آندد میروید خیلی طول نکشید که خودم رو در محاصره صدها آندد بیریخت دیدم من به خاطر فعالیت زیاد حسابی عرق کرده بودم و به زور نفس میکشیدم بدنم هم پر بود از زخم هایی که در طی مبارزه برداشته بودم به زانو افتادم و به شمشیرم تکیه دادم قلبم داشت از سینه کنده میشد ولی چرا این موجودات کار منو تموم نمیکردن نگاهم رو که تا چند لحظه ی پیش به زمین دوخته شده بود رو حالا بالا آوردم و در رو به رویم مایکل رو دیدم به چشماش زل زدم به چشمانی که قبلا مردمک داشتن ولی حالا تهی بودن مایکل شمشیرش رو بلند کرد و روی سر من فرود آورد.
    من ناخواسته به شوالیه های مرگ لیچ کینگ پیوستم و مثل بقیه شوالیه ها از اراده ی لیچ کینگ زیر پرچم داریون بیرون اومدم ما گروه ابون بلید رو تشکیل دادیم و شوالیه های مرگ هر یک به نژاد خود پیوستند و در کنار متحدین خود با لیچ کینگ مبارزه کردیم و اونو سرنگون کردیم بعد از شکست لیچ کینگ من از اتحاد جدا شدم شاید دیگه از زیر سلطه ی لیچ کینگ بیرون اومده بودم ولی طبیعت تغییر یافتم دیگه مثل روز اولش نمیشد به چشم خیلی از انسان ها من هنوز یک جنایت کار بودم یک هیولا کسی که به راحتی مردم خودش رو سلاخی کرد من از مردمانم جدا شدم و به کالیمدور اومدم شغلی متناسب با ذات کنونیم پیدا کردم پیدا کردن جنایت کاران و افراد تحت تعقیب و سپردن اونا به قانون (جایزه بگیری) خیلی وقتا هوس کردم به زادگاهم بر گردم و یک زمین بخرم و کشاورزی کنم درست مثل پدرم ولی بعد به خودم گفتم آخه کی دیده یک دث نایت زمین شخم بزنه و بذر بپاشه امّا شاید زمانی سنت شکنی کردم.

    شخصیت من همونطور که گفتم خاکستری مایل به سفید هست مثبت مثبت نیست منفی منفی هم نیست.
    ویرایش توسط amirmitso : ۲۰ام فروردین ۱۳۹۴ در ساعت ۰۱:۵۵ بعد از ظهر
    victory or death

  8. 6 کاربر مقابل از amirmitso عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند .

    AMiR (۲۱ام فروردین ۱۳۹۴),durotan frostwolf (۲۶ام فروردین ۱۳۹۴),irooni (۱۹ام فروردین ۱۳۹۴),Lucky (۱۹ام فروردین ۱۳۹۴),بازی خور (۱۹ام فروردین ۱۳۹۴),جیمی لنیستر (۲۵ام فروردین ۱۳۹۴)

  9. #5
    ویراستار irooni آواتار ها آپلود عکسآپلود عکس
    ناظر انجمن آواتار برتر
    آفلاین
    وضعیت:

    تاریخ عضویت
    مه‍ ۱۳۹۳
    محل سکونت
    نصف جهان
    شغل
    به زودی در این مکان شغلی آبرومند نصب خواهد شد ...
    نوشته ها
    255
    شماره عضویت
    91
    میانگین پست در روز
    0.19
    تشکر ها
    579
    از این کاربر 631 بار در 219 ارسال تشکر شده است.
    My Mood
    Relax
    Emmodrean NightBlade
    در زمان ملکه آشارا جزو گارد قلعه بودم
    دست راست کاپیتان واروئن
    از ملکه دستور میگرفتیم ، برای ملکه انجام میدادیم
    ما (نایت الف ها) همه چیز ملکه بودیم و ملکه همه چیز ما
    قبل از اینکه هر نژاد دیگه ای توی رویاهاش خودش رو در بالاترین سطح فرهنگ و پیشرفت ببینه ما به اونجا رسیده بودیم
    ارتش منظم و منسجم
    جادوگران ماهر
    ما، نایت الف ها ، از همه برتر بودیم در اوج قدرت بودیم
    تا اینکه خاویوس ، ملکه ما رو فریب داد و لژیون سوزان رو وارد دنیای ما کرد
    (در واقع این شخصیت به حدی آشارا رو قبول داره که فکر میکنه خاویوس ملکه رو با دروغ فریب داده و در واقع ملکه از اصل ماجرا بی خبره حتی بعد از وقایع چشمه هم اینکه ملکه به نژادش خیانت کرده رو قبول نمیکنه ولی قبول داره ک لژیون یه نیروی پلیده و باید باهاش مقابله کرد)
    از همون روزای اول که فل بیست ها وارد دنیا شدن حس خوبی نداشتم به این موجودات ، بعد دوم گارد ها و فل گارد ها و چند پیت لرد و منراث و آرکیماند
    هربار که نیروهای جدید لژیون وارد میشدن از اونها متنفرتر میشدن
    اونها قدرت ما رو مسخره میکردن و ما رو دست کم میگرفتن و از اینکه ملکه اینقد از این موجودات خوشش میومد بدم میومد شاید حسودی میکردم
    ملکه آشارا همیشه با ما با مهربانی رفتار میکرد طوریکه انگار ما فرزندانش بودیم. او برای ما فراتر از یک رهبر بود به خاطر همین با وجود حس بدی که به لژیون داشتم به ملکه وفادار موندم
    در زمان فروپاشی قصر و چشمه من و تیمم برای یک ماموریت سری خارج از شهر بودیم و نتونستیم کنار ملکه باشیم تا ازش مجافطت کنیم
    ما قسم خورده بودیم که تحت هر شرایطی کنار ملکه باشیم اما ...
    بعد از فروپاشی زین آشاری ملفاریون و تیرانده رهبری نایت الفا رو به عهده گرفتن
    اونها به ملکه تهمت خیانت زدن تا خودشون به قدرت برسن و بعد با این نژادهای تازه به دوران رسیده هم پیمان شدند
    من و گروهم از همون ابتدا از اونها جدا شدیم و به دنبال سرنوشتمون رفتیم صدها سال بی هیچ هدفی در دنیا سرگردان بودیم تا اینکه یک روز فهمیدیم دیگر جاودانه نیستیم
    باید مراقب بیماری ها باشی
    چندین تن از یارانم رو از دست دادم حالا با این تقریبا دو جین افراد باقی مانده به دنبال راهی میگردیم تا نایت الفا بتونن شکوه سابقشون رو به دست بیارن
    در کوی نیک نامان ما را گذر ندادند
    گر تو نمی پسندی تغییر ده ما را

  10. 6 کاربر مقابل از irooni عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند .

    AMiR (۲۱ام فروردین ۱۳۹۴),amirmitso (۲۰ام فروردین ۱۳۹۴),durotan frostwolf (۲۶ام فروردین ۱۳۹۴),Lucky (۲۲ام فروردین ۱۳۹۴),بازی خور (۲۰ام فروردین ۱۳۹۴),جیمی لنیستر (۲۵ام فروردین ۱۳۹۴)

  11. #6
    مترجم AMiR آواتار ها آپلود عکس
    آفلاین
    وضعیت:

    تاریخ عضویت
    شه‍ ۱۳۹۳
    نوشته ها
    83
    شماره عضویت
    29
    میانگین پست در روز
    0.06
    تشکر ها
    425
    از این کاربر 222 بار در 71 ارسال تشکر شده است.
    My Mood
    Khaste
    من استورم فایتر هستم تاورنی شریف-قدرتمند- بزرگ هیکل و وفادار.
    در زمان کودکی همراه مادر و برادرم(پدرم توسط سنتاورها کشته شده بود و ما از دست آنها فرار می کردیم)به سمت شمال کالیمدور در حرکت بودیم که موجودات اسب مانند ابله به ما حمله کردند
    با فداکاری برادرم من و مادرم تونستیم فرار کنیم ولی به بهای از دست دادن تنها برادرم
    توی جنگل توسط کایرن بلادهوف پیدا شدیم و رییس قبیله بلادهوف با آغوش باز ما رو پذیرفت از اون روز به بعد من متعلق به قبیله بلادهوف بودم چون یکی از تاورن ها گفت که قبیله ما کلا نابود شده.
    شعله انتقام در قلبم زبانه می کشید من فقط به فنون رزمی اهمیت می دادم و نه به چیز دیگری و فقط می خواستم انتقام مرگ برادرم رو بگیرم
    چند سال بعد این فرصت به من داده شد تا با سه تاورن دیگه به دنبال مخفیگاه سنتاورها بگردیم
    (من تا به حال سه سنتاور کشته بودم ولی شرایط طوری بود که ما ده نفر بودیم اون بدبخت یه نفر واسه همین راحت کشتمش ولی حالا ما چهار نفر بودیم و اونا ده ها نفر)
    بعد از پیدا کردن مخفیگاه به ما حمله شد من به قدری جا خوردم که یک دفعه خوردم زمین و وقتی که از جام پا شدم دیدم دوستانم همگی مردن و فقط من موندم که بقیه تاورن ها به فرماندهی کایرن برای نجاتم اومدن
    بعد از اون به شدت تنبیه شدم که گذاشته بودم افرادم کشته بشن
    در ماموریت بعدی وقتی همراهانم قرار بود پشت درخت ها پنهان بشن تا من برم و از سنتاور ها خبر بیارم دشمن به اونها حمله کرده بود و همه رو کشته بودن و وقتی برگشتم همه من رو ترسو می خواندند و می گفتند که زمانی که دوستانم کشته می شدند من قایم شده بودم
    به قدری عصبی بودم که دیگه هیچ ماموریتی رو نپذیرفتم و فقط سعی کردم تا قدرت نظامی ام را تقویت کنم
    به قدری در فنون رزمی مهارت داشتم که هیچی از کارهای استراتژیک سرم نمی شد حتی نمی دونستم چطوری با پنج نفر یک سنتاور رو دستگیر کنم(این کا ر جزو ساده ترین کارها برای یک تاورن بود ولی من با پنج تاورن هم نمی تونستم)
    خلاصه این که هیچی بارم نیس فقط می زنم
    بعد از اتحاد با ترال دیگه کمتر به من توجه شد تا اینکه به ماموریت محرمانه ای دعوت شدم. اولش قبول نمی کردم ولی بعد گفتن که باید تنها برم و منم قبول کردم. باید به قلعه ای می رفتم که اسم این قاره روش بود کالیمدور!!



    شخصیت منم خاکستری ای که به سفید بزنه هستش!
    ویرایش توسط AMiR : ۲۰ام فروردین ۱۳۹۴ در ساعت ۰۲:۵۶ بعد از ظهر
    The truest answers always came from within

  12. 6 کاربر مقابل از AMiR عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند .

    amirmitso (۲۰ام فروردین ۱۳۹۴),durotan frostwolf (۲۶ام فروردین ۱۳۹۴),irooni (۲۰ام فروردین ۱۳۹۴),paradoxy (۶ام اردیبهشت ۱۳۹۴),بازی خور (۲۰ام فروردین ۱۳۹۴),جیمی لنیستر (۲۵ام فروردین ۱۳۹۴)

  13. #7
    کاربران عضو durotan frostwolf آواتار ها آپلود عکس
    آفلاین
    وضعیت:

    تاریخ عضویت
    آذ ۱۳۹۳
    محل سکونت
    ارومیه
    نوشته ها
    38
    شماره عضویت
    158
    میانگین پست در روز
    0.03
    تشکر ها
    92
    از این کاربر 74 بار در 26 ارسال تشکر شده است.
    My Mood
    Bitafavot
    من محمدم البته بیشتر اسم ید الله رو ترجیح میدم من یه جهانگردم.یا بهتره بگم بودم.ولی حالا بیشتر قیافم به ادم کشا میخوره.داستان من خیلی ساده شروع شد.من توسط شرکتم به جاهای زیادی فرستاده میشدم برای تحقیق.تا اینکه یه روز مسیرم خورد به مصر.خیلی حس خوبی داشتم.تا حالا مصرو از نزدیک ندیده بودم.
    شایدم بهتر بود نمیدیدم.ساعت 8 از خونم اومدم بیرون و رفتم فرودگاه.سوار هواپیما به مقصد تهران شدم.پرواز خوبی هم بود.2 ساعت تو فرودگاه تهران بودم و بعدش سوار هواپیمایی که به مصر میرفت شدم.قرار بود تو قاهره فرود بیایم.
    نزدیکای 2 3 ساعت بعد از پرواز خلبان اعلام کرد که وارد مرز مصرشدیم و چند ساعت دیگه فرود میایم.با خودم گفتم که یه چرتی بزنم.چشمام تازه گرم گرفته بود که ضربه ای رو صورتم حس کردم محکم خورده بوم به سقف.همه جا صدای جیغ میومد.چه روز خوبی.داشتیم سقوط میکردیم!؟!؟
    تنها کاری که به ذهنم رسید بستن کمربند بود به ضور خودمو به صندلیم رسوندم و کمربندمو بستم.
    این اخرین صحنه بود.
    وقتی چشممو باز کردم همه جا خون بود و اتیش.تیکه هایی از بدن ها همه جا پخش بود.منم از کمربندم اویرون بودم همین که خواستم از جام تکون بخورم یه دردی تو شونم حس کردم.
    یه میله نه چندان نازک شونمو سوراخ کرده بود.
    تنها راه چارم باز کردن کمربند بود.ارتفاعم با زمین نزدیک 2 متری میشد.
    وقتی با هر زحمتی کمر بندو باز کردم خودمو چرخوندم که رو شونه ی دیگم به زمین بخورم. بازم یه درد دیگه!
    رو پاهام وایستادم اطرافمو نگاه کردم و جز صحرا و چندتا لاشخور که داشتن جنازه هارو میخوردن چیز دیگه ای نبود.نمیتونستم وایستم.هوای اطراف حالمو بهم میزد
    از شانسم قطب نما داشتم و بسمت جنوب شرقی به حرکت در اومدم.جایی که قاهره در اون سمت بود.هوا هم بدجوری گرم بود.
    نزدیک 30 دقیقه بعد از حرکت یه صدایی شنیدم.وقتی برگشتم چندتا گرگ صحرایی دیدم واقعا روزم داشت به خوبی سپری میشد!!
    رومو برگردوندم و با تمام سرعت شرو کردم به فرار!
    گرگها نزدیکم بودم که یهو حس کردم زیر پام خالی شد و افتادم پایین.
    ضربه بدی خوردم.به سختی از زمین بلند شدم و دیدم تو یه چیزی مثل مقبرم.بالارو نیگا کردم گرگا منظر بودن ولی جرئت نداشتن بپرن.
    تو فکر بودم که چیکار کنم که اشکال روی دیوار توجهمو جلب کرد.
    بعضی انسان بودن.بعضی هم شبیه ادما بودن ولی قدشون کوتاهتر بود.ولی باقی شباهتی با انسان نداشتن.بعضی گوشهای تیزی داشتن بعضی دم داشتن.یکی که واقعا توجهمو جلب کرد موجودی بزرگ و قوی بود که دوتا دندون نیش از دندونایه پایینیش در اومده بود
    کنجکاو شدم و رفتم باقی منطقه رو بگردم.همه جا از این اشکال عجیب بود.تا رسیدم به ته مقبره.
    یه سنگ عجیبی وسطش بود.
    زیرش به زبون مصری که باهاش اشنایی داشتم نوشته بود نزدیک قلبت بگزار و چشمهایت را ببند سنگ دل تورا میرساند.
    کنجکاو شدم . سنگ رو برداشتم.یه لحظه درد زیادی بدنمو گرفت.بعدش فقط حس زلزله بود.
    مقبره داشت میریخت.اتفاقات خوب پشت سر هم.برگشتم که فرار کنم که دیدم یه دیواری راهمو بسته.گیر کرده بودم.
    تو همین هیری ویری یهو یاد سنگه افتادم.ته دلم خودمو مسخره میکردم که اینقدر به این خورافات باور دارم ولی تنها شانسم همین بود چشمامو بستم سنگو گزاشتم روی قلبم حس ارامشی وصف نشدنی همه حای بدنم احساس کردم زمین دیگه نمیلرزید
    وقتی چشمامو باز کردم روی چمن بودم بعدش یه سایه دیدم.داشت به طرفم میومد.
    دیگه چیزی یادم نمیاد.
    داشتم خواب میدیدم.یه جایی شبیه قلعه.ی صدایی هم میشنیدم که هی میگفت قلعه...قلعه...
    وقتی چشمامو باز کردم اولین صحنه ای که دیدم نزدیک بود سکته کنم.
    یه زن بود.خوب خیلی شبیه زنهای ما با این تفاوت که این گوشهای دراز و پوست ابی داشت.راسیتش یهو یاد فیلم اواتار افتادم.وقتی دید بیدار شدم لبخندی زد که یکم از ترسمو برد.
    اولین چیزی که پرسیدم این بود:تو چی هستی؟!
    -خوب یعنی شما انسان ها بعد از این همه اتحاد هنوز نمیدونین من چیم؟
    -منظورت کدوم اتحاده.چی میگی.اصلا اینجا کاست.نکنه یه شوخی مسخرس
    -وقعا عجیبه.شما انسانها ادمای عجیبی هستین.در ضمن من یه الفم و باور نمیکنم تو تا حالا یکی از مارو ندیده باشی.اونم تو کالیمدور.اسمم میرانده هست اسم تو چیه
    -خوب...ید الله
    -ید الله اسم جالبیه معنیش چیه؟
    -الان وقت معنی گفتنو اینجور چیزا نیست.من دقیقا کجام.کجای مصرم و این کالیمدور که میگی کجاس؟
    -مصر؟من جایی به اسم مصر نمیشناسم اینجا هم قاره کالیمدوره اینجا هم جنگل فل ووده
    -واقعا دارم گیج میشم
    -بیا اینو بخور یکم استراحت کن و با مغز باز در مورد اینا صحبت میکنیم
    -چی هست
    -یجور گیاهه ارامش بخش و خواب اور
    -باشه ممنون
    -راستی این تیکه فلزی که از شونت در اوردم به نظر عجیب میومد.جنسش خاصه حتما میخوام بگی از چی ساخته شده
    -یه تیکه از هواپیماس موقع سقوط خورده بهم
    -هواپیما؟اون دیگه چیه.بیخیال فعلا استراحت کن بیدار شدی توضیح میدی
    وقتی معجونو خوردم پلکام بسته شد
    بازم همون خواب ولی صداش واضحتر بود
    بیاااااا...به....قلعه...قلعه... الیمدور...پیدام کن...

    خوب شخصیت من هنوز مبهمه یه چیزایی از گذشتش هنوز باید گفته بشه که شخصیتش خوب بشینه ولی فعلا شما خنثی فرضش کنین

  14. 3 کاربر مقابل از durotan frostwolf عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند .

    amirmitso (۲۵ام فروردین ۱۳۹۴),بازی خور (۲۵ام فروردین ۱۳۹۴),جیمی لنیستر (۲۵ام فروردین ۱۳۹۴)

  15. #8
    ناظر انجمن آپلود عکس
    آفلاین
    وضعیت:

    تاریخ عضویت
    دی ۱۳۴۸
    نوشته ها
    32
    شماره عضویت
    127
    میانگین پست در روز
    0.00
    تشکر ها
    59
    از این کاربر 77 بار در 27 ارسال تشکر شده است.
    با سلام.
    اگه مشکلی توی کارم هست بگین که اصلاح کنم. توی تاپیک نظر سنجی هم هیچ چیزی وجود نداشت که قانون محسوب شه برای معرفی شخصیت. لطفا رسیدگی کنید.

    من سندرمونم.
    یه مرد بلند قامت اما خب یه کمی اضافه وزن دارم، البته چابکیم رو همیشه داشتم، هر چند به خاطر اضافه وزن هیچ وقت مدت طولانی ای نمی تونم فعالیت های بدنی رو با شدت و قدرت ادامه بدم.
    من مرد مهربونیم، اما هرگز کسی حاضر نشده عشقم رو بپذیره. یکی از دوستام می گفت من بلد نیستم عشقم رو نشون بدم. دیگه مهم نیست چون اون قدر ترسناک شدم که نمی خوام پای هیچ موجودی به حریم خصوصیم باز شه.
    در بین مردم سخاوتمندم و با همشون دوست، البته نه صمیمی. هیچ دوست صمیمی ای ندارم.

    یادم رفت ظاهرم رو کامل براتون تشریح کنم، به اون هیکل بلند و تپل، موهای نیمه بلند قهوه ای اضافه کنید با ابروهای پر پشت و ریش و سبیل بلند. چشم های جدی رو هم از قلم نندازین.
    راستی نگفتم چه کاره ام. من یه وارلاکم. یه وارلاک انسان که جادوهای سیاه قدرتمندی رو می تونم اجرا کنم و البته خیلی خوب می تونم شیاطین و حتی لژیون سوزان رو به این دنیا فرا بخونم.
    زیاد دوست ندارم این کار رو کنم و معمولا کارهام رو با جادوهای کوچیکی که خون ریزی ای در پی نداشته باشه انجام میدم، اما در صورت لزوم می تونم موجود خطرناکی باشم.

    اینکه چطور وارلاک شدم رو باید بشنوین.
    همه چی از یه مرد مهربون شروع شد. از پدر بزرگم. اون خوب می تونست حقه سر هم کنه و جادو های کوچیک رو به خوبی انجام میداد. یه میج نبود اما شعبده باز خوبی بود. و این شد که من به جادو علاقه مند شدم. مث هر بچه ی کنجکاو دیگه ای شروع کردم به جمع آوری دست نوشته ها و خوندن کتابهای جادو گری.
    اما خب راهنمای خوبی نداشتم. شما هم اگه راهنما نداشته باشین به راحتی می تونید توی مسیرهای محتلف قرار بگیرین. البته این تغییر مسیر ناخواسته از جادوگری به سمت وارلاکی اصلا بد نبود. هر چه قدر بیشتر مطالعه می کردم قدرت فراتری رو درک می کردم. در واقع من یه وارلاک خود ساخته ام، سعی می کنم زیاد از قدرت هام استفاده نکنم، چون نمی دونم پشت هر دروازه دقیقا چه چیزی ممکنه قرار داشته باشه. ممکنه یه وارلاک دیگه من رو ببینه و شاید این بد باشه.

    شاید فکر کنید چرت می گم و وارلاک مستقل وجود نداره. مهم نیست، شما می تونید هر طور دلتون می خواد در مورد من فکر کنید. فقط برای مدت طولانی به من پشت نکنید، چون اصلا اعتقادی به اصول مردانگی ندارم. دی:

    شخصیت من خاکستریه مایل به سیاه.

  16. 4 کاربر مقابل از دوراتان عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند .

    amirmitso (۱ام اردیبهشت ۱۳۹۴),durotan frostwolf (۳۱ام فروردین ۱۳۹۴),nightshade (۳۱ام فروردین ۱۳۹۴),paradoxy (۶ام اردیبهشت ۱۳۹۴)

  17. #9
    کاربران عضو nightshade آواتار ها آپلود عکس
    آفلاین
    وضعیت:

    تاریخ عضویت
    فر ۱۳۹۴
    نوشته ها
    51
    شماره عضویت
    228
    میانگین پست در روز
    0.05
    تشکر ها
    66
    از این کاربر 52 بار در 28 ارسال تشکر شده است.
    خوب من وارثن نایت رانر هستم یه نیمه میج نیمه پالادینم(ملقب به nightshade) که با کراسوس رابطه خوبی دارم . تازگیا با یه انسان اشنا شدم می گفت از دنیای شماست چیزای عجیبیم داشت یکی از اون اشیا داد به من که الان باهاش دارم تو سایت شما چیزی می نویسم . تو یه ماموریت از جانب کراسوس با یه پلادین اشنا شدم اونم بهم راه و رسم پالادین شدن و غلبه بر خشمم رو یاد داد .

    پدرم ماهیگیر بود و زندگی ارومی داشتیم تا زمان حمله ی هورد . مادرم و پدرم به دست هورد ها کشته شدن من و برادرم فرار کردیم ( برادرم ۹سال کوچیک تر بود) . ما راه رفتن به لردران رو پیش گرفتیم ولی راهزنان برادر کوچیکم رو دزدیدند و منم در سرزمین سرد خازمودان رها کردن در راه با جادوگری الف(اژدها) اشنا شدم . منو به دالارن برد و به من جادو یاد داد .

    بعد از سی سال به دنبال دزد های برادرم رفتن . وقتی پیدا کردمشون یه نفر زنده بود که اون فقط یک کلمه بهم گفت : قلعه ی کالیمدور . و بعد خود کشی کرد:|

    شخصیت مثبت ولی زیاد به هورد ها اعتماد ندارم
    ویرایش توسط nightshade : ۲ام اردیبهشت ۱۳۹۴ در ساعت ۱۱:۵۸ قبل از ظهر

  18. 2 کاربر مقابل از nightshade عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند .

    amirmitso (۳ام اردیبهشت ۱۳۹۴),دوراتان (۲ام اردیبهشت ۱۳۹۴)

  19. #10
    کاربران عضو بازی خور آواتار ها آپلود عکس
    آفلاین
    وضعیت:

    تاریخ عضویت
    مه‍ ۱۳۹۳
    محل سکونت
    مشهد
    شغل
    علاف بیکار موفت خور انگل اچتماع
    نوشته ها
    401
    شماره عضویت
    85
    میانگین پست در روز
    0.31
    تشکر ها
    737
    از این کاربر 755 بار در 289 ارسال تشکر شده است.
    My Mood
    Khaste
    I am the overlord

    the king of the hell

    من overlord هستم . نیازی نیست که نژاد من رو بدونید ، فقط بدونید که از یک نژاد باستانی انسان نما هستم. ولی انسان نیستم
    من تنها کسی هستم که می تونه 4 نژاد minion رو کنترل کنه
    مقر فرماندهی من در قلعه ای شیطانی در بالای یک کوه در Netherworld بود و من از اون جا با پرتال به سرزمین های مختلف حمله می کردم و مردمشون رو می کشتم و غارتشون می کردم. به خاطر تلاش های شیطانی من نسل الف های ابی منقرض شد و حوکت دورف ها نابود شد و هزاران انسان کشته شدن و شهر های کوتوله ها به اتش کشیده شد و هزاران جنایت دیگه انجام شد (کوتوله با دورف فرق می کنه)
    یک روز یکی از جاسوسانم خبر داد که فرمانروای جهنم می خواد از دنیای زیرین خارج بشه و وارد این دنیا بشه.
    که در این صورت مردمی رو که قراره من بکشم و غارت کنم رو می کشه که این اصلا خوب نیست. و همینطور امکان داره که به قلمروی من تعرض کنه
    برای همین به جهنم رفتم و تی نبردی نسبتا راحت کشتمش
    زمانی که در حال خروج از جهنم بودم یکی از افرادم بهم خیانت می کنه و دروازه برگشت به دنیای زنده هارو خراب می کنه و به همین دلیل من توی جهنم گیر می کنم
    و چون شاه قبلی جهنم رو کشتم.تمام اهریمنان اونجا به من سره تعضیم فرود میارن و به همین ترتیب من ارباب جهنم میشم

    کاملا منفی و اهریمنی
    شیطان روی زمین
    ویرایش توسط بازی خور : ۲ام اردیبهشت ۱۳۹۴ در ساعت ۱۲:۲۶ قبل از ظهر
    Evil Always Find a Way

  20. 5 کاربر مقابل از بازی خور عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند .

    AMiR (۲ام اردیبهشت ۱۳۹۴),amirmitso (۲ام اردیبهشت ۱۳۹۴),durotan frostwolf (۲ام اردیبهشت ۱۳۹۴),irooni (۲ام اردیبهشت ۱۳۹۴),دوراتان (۲ام اردیبهشت ۱۳۹۴)

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کاربران برچسب زده شده

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
اکنون ساعت ۰۴:۵۷ قبل از ظهر برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد..
Powered by vBulletin® Version 4.2.2
Copyright © ۱۳۹۷ vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
فارسی سازی توسط وی بی ایران
User Alert System provided by Advanced User Tagging v3.0.8 (Pro) - vBulletin Mods & Addons Copyright © 2018 DragonByte Technologies Ltd.


کلیه حقوق برای وبگاه کالیمدور محفوظ است.

طراحی و اجرا: Almas WD